تبليغاتX

:::●┼┼ چت روم هم نفس┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

A>

هم نفــــــــــس


هم نفــــــــــس

!هر آنچه تو می خواهی من می دانم


اول نوبت یک هاست!

یا علی! تو نخستین کسی هستی که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و تنها کسی که با او در غار حراء همراه بود.
یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که در کعبه به دنیا آمد.
یا علی! در میان صحابه تنها تویی که خدا نامت را برگزید.
یا علی! تو نخستین کسی هستی که با پیامبر صلی الله علیه و آله  نماز خواندی.
یا علی! تو نخستین کسی هستی که بر پیکر پاک پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواندی.
یا علی! در میان صحابه تو تنها کسی هستی که لحظه‌ای به خدا شرک نورزید.
یا علی! تنها تویی که در خانه کعبه، پا بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله گذارد و بت‌ها را شکست.
یا علی! تو نخستین جانشین و وصی بعد از پیامبر هستی.
یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که قرآن را زیر نظر پیامبر صلی الله علیه و آله به ترتیب نزول و با تمام مشخصات جمع آوری نمود.
یا علی! تنها تو اگر نبودی، در سراسر جهان هستی هم شأنی برای زهرای اطهر نبود.
یا علی! تنها تویی که خدا در کتابش پسرانت را، پسران رسول خدا صلی الله علیه و آله خواند.
یا علی! تنها تو را، پیامبر صلی الله علیه و آله به برادری خویش برگزید.
یا علی! تو تنها کسی هستی که هیچ گاه از جنگ نگریخت و هیچ کس به جنگ با تو پیشقدم نشد، جز آن که به هلاکت رسید.
یا علی! تو تنها کسی هستی که زره‌ات پشت نداشت.
یا علی! تو تنها کسی هستی که در تمام جنگ‌های پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشتی جز تبوک، و تو ماندی تا از فتنه منافقان جلوگیری نمایی؛ سپاه اسلام نیز بدون برخورد از تبوک بازگشت.
یا علی! تنها تو، درِ قلعه خیبر را از جا بر کندی؛ در حالی که عده زیادی از مردان، توان جابجا کردن آن را نداشتند.
یا علی! تنها تویی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از 120000 نفر، بر پیشواییت، اقرار و بیعت گرفت و همگان به نام امیرالمؤمنین بر تو سلام کرده، تبریک گفتند.
یا علی! تو تنها کسی هستی که نسل پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق او ادامه یافت.
یا علی! تنها تویی که محبتت، سرفصل کارنامه مؤمنان قرار می‌گیرد.
یا علی! تنها تویی که در مورد قاتلت سفارش کردی: خوراکش را خوب و بسترش را نرم کنید، از غذای من به او بخورانید و از آن چه می‌نوشم به او بنوشانید.
یک‌های تو تمام نشدنی است!

حالا فقط چند تا از دوها!

یا علی! تو آنی که جز دو کس: خدای تعالی و رسول صلی الله علیه و آله تو را نشناخت.
یا علی! تو و پیامبر صلی الله علیه و آله دو پدر امت هستید.
یا علی! هنگامی که بین دو کار قرار می‌گرفتی، سخت‌ترین آن دو را بر می‌گزیدی.
یا علی! تو پدر دو سرور جوانان بهشتی.
یا علی! تو یکی از آن دو امانت گرانبهایی هستی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بین امت بر جای نهاد، تا به وسیله آن از گمراهی نجات یابند.
یا علی! درِ خانه تو و رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها دو دری بودند که به مسجد باز می‌شدند؛ در حالی که سایر درها اجازه باز بودن نیافتند.
یا علی! تو همانی که ضربت شمشیرت در جنگ خندق، برتر از عبادت دو گروه انس و جن شمرده شد.
یا علی! تو را جمع اضداد خوانده‌اند؛ جنگاوری و مهرورزی، سخاوت و قناعت، عبادت و سیاست، زهد و تلاش ... آیا پایانی برای این شمارش هست؟
دوهایت هم بی انتهاست!
 
حالا فقط سه تا از سه‌ها!

یا علی! تو در سه سالگی به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله منتقل شدی و سومین نفر آن خانه بودی.
یا علی! تو و اهل خانه‌ات بزرگوارانی هستید که سه روز متوالی، با گرسنگی روزه گرفته، افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدید.
یا علی! پیامبر فرمود: سه چیز به تو عطا گردیده که به من داده نشده، پدر همسریی چون من، همسری چون فاطمه و فرزندانی چون حسن و حسین علیهم السلام

صلوات بفرست

منبع: سایت تبیان

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 23:46 توسط HamNafas| |

 

چند چيز باعث عذاب قبر است
اول - ضايع كردن و هدر دادن نعمت هاى خدا
دوم - بى اعتناى به نماز
سوم - نمامى (سخن چينى ) كردن
چهارم - پرهيز نكردن از ترشح بول
پنجم - دورى كردن مرد از اهل و عيال خود
ششم - غيبت كردن برادر مومن
هفتم - دروغ گفتن
هشتم - بداخلاقى با اهل و عيال
چند چيز موجب امن از عذاب قبر است
اول - ياد دادن و ياد گرفتن خير
دوم - تمام كردن ركوع در نماز
سوم - شاد كردن قلب مومن
چهارم - لباس دادن به مومن
پنجم - خواندن سوره (و الذاريات )
ششم - خواندن سوره نساء هر جمعه
هفتم - هر روز صد مرتبه گفتن (لا اله الا اللّه الملك الحق المبين )
هشتم - خواندن آيه الكرسى
نهم - چهار مرتبه حج كردن
دهم - خواندن سوره (حم زخرف )
يازدهم - مردن در روز جمعه
چند چيز باعث حسرت خوردن در روز قيامت است
اول - هدر كردن عمر در آنچه خدا انسان را براى آن خلق نكرده
دوم - وصف و بيان كار خوب براى مردم و مخالفت كردن
سوم - جمع شدن در يك مجلس و تفرق از آنجا در حالى كه ذكر خدا را نكرده اند
چهارم - كسب مال از حرام و ارث گذاشتن آن به كسى كه آن را در طاعت خدا خرج كند
چند چيز باعث مى شود كه در روز قيامت انسان وحشت نكند
اول - خوددارى از شهوات نفسانيه
دوم - مذمت نفس خود
سوم - احترام مومن سالخورده
چهارم - يارى كردن و پناه دادن به مظلوم و بيچاره
پنجم - خواندن هفت مرتبه سوره (قدر) بر سر قبر برادر مومن
چند چيز باعث مى شود كه در قيامت انسان در سايه قرار گيرد
اول - يارى كردن به مومن و بر طرف كردن غصه او
دوم - صدقه پنهانى
سوم - احسان و خوبى به والدين
چهارم - ترك سخن چينى
پنجم - تسليت و تعزيه به مصيبت زده
ششم - رفتار كردن با مردم آن گونه كه مى خواهد مردم با او رفتار كنند
هفتم - در هر كار رضاى خدا را ملاحظه كردن
هشتم - اصلاح كردن خود پيش از آن كه از ديگران عيبجويى كند
نهم - مهلت دادن به مقروض يا اغماض كردن از حق و طلب خود
 
چند چيز كه موجب سنگينى ميزان اعمال است
اول - سكوت و خاموشى
دوم - خوش خلقى
سوم - ترك آنچه فايده ندارد
چهارم - لا اله الا اللّه و الحمدللّه گفتن
پنجم - در موقع بلند شدن از مجلس بگويد سبحان ربك رب العزه عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمدللّه رب العالمين .
ششم - تسبيح حضرت زهرا سلام اللّه عليها
هفتم - خواندن نماز شب
هشتم - در باطن بهتر از ظاهر بودن
چند عمل باعث آسانى حساب است
اول - حساب خود را كردن قبل از روز حساب
دوم - خوددارى از شهوات
سوم - خوبى و احسان به والدين
چهارم - صله رحم
پنجم - خوش اخلاقى
ششم - كم خوردن
هفتم - شب صدقه پنهانى دادن
هشتم - دل مومن را شاد كردن
چند چيز موجب گذشتن به آسانى از پل صراط است
اول - لباس دادن به مومن
دوم - قرض دادن به برادر مسلمان
سوم - مواظبت كردن به مريض
چهارم - كامل وضو گرفتن
پنجم - به مساجد رفتن
ششم - امرار معاش و گذران نمودن از دسترنج خود
هفتم - سعى كردن در حوائج برادر مسلمان خود
هشتم - اعانت و يارى كردن به مومن بر عليه ظالم
نهم - محبت حضرت على بن ابيطالب عليه السلام
دهم - نماز شب خواندن
يازدهم - مواظبت كردن به نماز جماعت
چند چيز باعث داخل شدن به جهنم است
اول - بدگويى و فحاشى به مردم
دوم - مصافحه با زن نامحرم كردن (دست دادن )
سوم - احترام ثروتمند به جهت ثروتش
چهارم - راهنمايى كردن و تشويق ظالم به ظلم و ستم
پنجم - زنا كردن
ششم - راضى شدن انسان بر سر پا ايستادن مردم در مقابل او
هفتم - خوردن مال يتيم
هشتم - اذيت و آزار همسايه
نهم - حرف زياد زدن
دهم - ربا خوردن
يازدهم - تكبر كردن
چند چيز باعث نجاب انسان از آتش جهنم است
اول - روزه گرفتن
دوم - دفع كردن غيبت از مسلمان
سوم - خوشرفتارى با مردم
چهارم - لباس دادن به مومن
پنجم - گريه كردن از ترس خدا
ششم - دو ركعت نماز در خلوت بجا آوردن
هفتم - چهل روز نماز را با جماعت خواندن
هشتم - زيارت حضرت رضا عليه السلام
نهم - خوردن آنچه از طعام كه بر زمين ريخته
چند چيز باعث محروميت از بهشت مى گردد
اول - قرض ندادن به مسلمان در وقت احتياج او
دوم - آزار همسايه
سوم - ميان خود و مومن حاجب قرار دادن
چهارم - عاق والدين شدن
پنجم - ديوثى (كسى است كه زن او زنا مى كند و او مى داند)
ششم - شراب خوردن
هفتم - جادو كردن
هشتم - قطع رحم كردن
نهم - مال حرام خوردن
دهم - مزد و اجرت اجير و كارگر را ندادن
يازدهم - منت گذاشتن بعد از صدقه كردن
دوازدهم - بخل كردن

يا علي

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 17:48 توسط HamNafas| |

1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

3- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و ازسايه مي رنجم.

4- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

5- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

6- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.

7- پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

8- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!

9- توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

10- يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.

11- در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

12- مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.

13- سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...


14- تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.


15- بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.

16- و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يهپارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار ندارم.

17- ...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد"
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 13:52 توسط HamNafas| |

نيما بانكي/ ليلي رشيدي
-خانم رشيدي سواي اين كه دختر احترام‌السادات برومند و داود رشيدي است و از بچگي در محافل هنري بزرگ شده، بازيگر خوبي هم هست. بيشتر ما او را با «مادرخانمي زي‌زي‌گولو» مي‌شناسيم. اما بعضي‌ها شايد بولتن جشنواره فيلم كودك را به ياد بياورند كه عكس‌هاي كودكي او را در كنار ليلا حاتمي به چاپ رسانده بود. اين دو ليلي و ليلاي محبوب، از كودكي همبازي بوده‌اند؛ هرچند بعدها، ليلي يك چهره تلويزيوني شد اما ليلا يك ستاره سينما. ليلي رشيدي همسر پيشين نيما بانكي است كه به اندازه رشيدي مشهور نيست اما در عكاسي استعداد داشت و رفته‌رفته در كارش به موفقيت دست پيدا كرد تا اين‌كه امروزه به چهره‌اي مطرح در عالم تبليغات تبديل شده است. نيما بانكي را اگر از «پرايد تهران يازده» به ياد نداشته باشيد، در آگهي‌هاي سامسونگ با لباس برزيل، يا با كت و شلوار در حالي كه پايش را از قاب ال‌سي‌دي بيرون گذاشته، ديده‌ايد. حاصل زندگي مشترك اين دو، پسري است كه با مادرش پيش خانواده رشيدي زندگي مي‌كند.

سوسن تسليمي/داريوش فرهنگ

سي و پنج سال پيش، داريوش فرهنگ آدم خيلي معروفي بود و سوسن تسليمي را كسي نمي‌شناخت، اما پس از ازدواج و در سال‌هاي دهه شصت، ماجرا برعكس شد و تسليمي شهرتي فراوان پيدا كرد. در اين سال‌ها اگرچه داريوش فرهنگ فيلمساز بود و بعضي كارهايش خيلي مطرح شد، اما حضور ثابت تسليمي در فيلم‌هاي بهرام بيضايي، اين بازيگر هنرمند را به اوج رساند. اين دو كه از طريق گروه تئاتر پياده با همديگر آشنا شده بودند، پس از مدت‌ها زندگي مشترك سرانجام فرصت پيدا كردند تا در فيلم «شايد وقتي ديگر» ساخته بهرام بيضايي، نقش زن و شوهر را بازي كنند. تسليمي، پس از اين فيلم، به همراه فرزندش عازم سوئدشد و امروز يكي از چهره‌هاي سرشناس تئاتر سوئد است. اما داريوش فرهنگ مانده و فيلم‌سازي و بازيگري را تا امروز ادامه داده است.

خسرو شكيبايي/تانيا جوهري

شايد خيلي‌ها ندانند كه شكيبايي در دهه 40 كار خودش را با دوبلوري شروع كرد و پس از ناكامي در اين رشته به تئاتر رفت و سال‌ها گذشت تا دوباره با فيلم «خط قرمز» مسعود كيميايي به سينما بازگشت. تانيا جوهري هم در همان سال‌هاي دهه 50 بازيگر تئاتر بود. اين رابطه كه منجر به ازدواج شد، چندان خبرساز نبود؛ چون هيچ يك از اين دو، آدم‌هاي معروفي نبودند و در سال‌هاي بعد در حرفه‌شان سرشناس شدند. شكيبايي كماكان يكي از بازيگران محبوب و سرشناس سينماي ايران است اما تانيا جوهري در سال‌هاي اخير بسيار كم‌كار شده است. جالب است كه مشهورترين فيلم شكيبايي يعني«هامون»، داستان مرد روشنفكري است كه تمايلي براي جدايي از همسرش ندارد اما زن و خانواده‌اش اصرار دارند كه اين جدايي هر چه زودتر اتفاق بيفتد.

آيدين آغداشلو/شهره آغداشلو

آيدين آغداشلو كه نقاش، طراح، گرافيست و نويسنده‌اي تواناست، سال‌ها قبل، پس از يك ازدواج ناموفق و در حالي كه دختري به نام تارا داشت، با شهره آغداشلو ازدواج كرد. شهره در فيلم‌هاي علي حاتمي (سوته‌دلان) و عباس كيارستمي (گزارش) بازي كرده بود و با تحسين مواجه شده بود و كم‌كم داشت به بازيگري توانا تبديل مي‌شد. شهره آغداشلو كه با بازي در فيلم «خانه‌اي از شن و مه» و نامزدي اسكار، امروزه يك بازيگر معتبر در عرصه جهاني است، از آيدين جدا شد و مجددا ازدواج كرد و خدا دختري به او داده كه ظاهرا آن هم اسمش تارا است. شهره آغداشلو در تمام گفت وگوهايش همواره از آيدين آغداشلو به عنوان كسي ياد كرده است كه دوران سعادتمندي را با هم سپري كردند؛ بر خلاف عادت بسيار زشتي كه خيلي‌ها دارند و پس از جدايي، با لحني زننده درباره همسر سابقشان صحبت مي‌كنند. ظاهرا نه ازدواج و نه جدايي اين دو، در مسير پيشرفت حرفه‌اي‌شان هيچ تاثيري نگذاشته و هر دو همچنان از چهره‌هاي فعال در حيطه كاري خود هستند.

ابوالفضل پورعرب/ آناهيتا نعمتي

زماني كه ابوالفضل پورعرب با آناهيتا نعمتي ازدواج كرد، بازيگر بسيار معروفي بود. او محبوبيتش را كه با بازي در فيلم «عروس»، ساخته‌ي بهروز افخمي، به دست آورده بود؛ تا سال‌ها حفظ‌كرد. از آن طرف، آناهيتا نعمتي تازه با فيلم خوش‌ساخت «هيوا»، ساخته‌ي رسول ملاقلي‌پور، وارد سينما شده بود و به عنوان يك چهره جوان و بااستعداد، اول راه بود. از اين ماجرا حدود 8 سال مي‌گذرد. ابوالفضل پورعرب از آن زمان، سير نزولي را در كارش تجربه كرد و آناهيتا نعمتي هم در حاشيه‌ي سينماي ايران به كار خود ادامه داد. حالا اين روزها پس از سال‌ها جدايي اين زوج هنرمند، هم آناهيتا نعمتي دوباره به سينماي جدي بازگشته و هم ابوالفضل پورعرب در تلويزيون پركارتر شده است.

رياحي پور/مهتاب كرامتي

بابك رياحي پور يكي از معروف‌ترين نوازنده‌هاي ايراني با ساز تخصصي گيتار باس است و در زمينه موسيقي راك فعاليت مي‌كند. او در آلمان موسيقي را آموخته، آن را در ايران ادامه داده و با خواننده‌هايي مثل محمد نوري و گروه‌هايي مثل اوهام و آويژه كه نوعي موسيقي تلفيقي را دنبال مي‌كرد‌ه‌اند، همكاري داشته است. مهتاب كرامتي از سال 1377 با بازي در فيلم «مردي از جنس بلور» پايش به سينماي ايران باز شد. جالب اين كه رياحي پور زودتر از كرامتي به سينما آمده بود. او در سال 1374 براي موسيقي فيلم «فاتح» نوازندگي كرده بود؛ كاري كه بعدها رياحي پور كمتر سراغ آن رفت. ولي مهتاب كرامتي با جديت، حضور در سينما و تلويزيون را ادامه داد و رشد كرد و خيلي زود به ستاره سينماي ايران تبديل شد. حالا مهتاب كرامتي تنها زندگي مي‌كند و علاوه بر بازيگري و فعاليت در يونيسف، در يك موسسه طراحي و توليد لباس هم حسابي مشغول است

يوسف مراديان / سارا خوييني‌ها

همين اواخر بود كه از سارا خوييني‌ها فيلم پر حرف و حديث «نقاب» اكران شد كه داستانش درباره سوء استفاده‌هاي متقلبانه از موضوع ازدواج بود. چندي پيش از تلويزيون هم سريالي پخش مي‌شد كه داستانش درباره سياوش و رستم شاهنامه بود و نقش سياوش را مراديان بازي مي‌كرد. خوييني‌ها در «معصوميت از دست رفته» هم بازي خوبي داشت اما نقشي كه مراديان در «سربازهاي جمعه» بازي كرد، به هر دليل، آن قدر كوتاه شد كه اصلا به چشم نيامد. اين دو بازيگر كه زماني با يكديگر زير يك سقف زندگي مي‌كردند، سرانجام از هم جدا شدند و امروزه به فعاليت قبلي‌شان كه همان بازيگري در سينما و تلويزيون است ادامه مي‌دهند؛ از جمله خوييني‌ها كه چهره‌اش را در نقش اصلي «بي‌صدا فرياد كن» حتما ديده‌ايد.

فريبرز عرب نيا/آتنه فقيه نصيري/ عسل بديعي

اين 3 بازيگر، معروف‌تر از آن هستند كه بخواهيم معرفي‌شان كنيم. فريبرز عرب‌نيا به ترتيب با آتنه فقيه‌نصيري و عسل بديعي ازدواج كرد و از آن‌ها جدا شد.عرب‌نيا كه اغلب، او را با بازي‌هاي چشمگيرش در فيلم‌هاي مسعود كيميايي، مانند«سلطان» و «ضيافت»، به خاطر مي‌آورند، در فيلمي با موضوع طلاق نيز ايفاي نقش كرده است. او در اين فيلم (هزاران زن مثل من)، از همسرش (نيكي كريمي) جدا شده و مانع احقاق حق او براي تصاحب بچه مي‌شود. آتنه فقيه‌نصيري نيز كه در فيلم‌ها و سريال‌هاي متعددي ايفاي نقش كرده است، با بازي خوبش در نقش «خاله سارا» در يك سريال تلويزيوني، نگاه‌ها را به خود متوجه كرد. درخشش عسل بديعي نيز از بازي در فيلم «بودن يا نبودن»، ساخته‌ي كيانوش عياري، شروع شد.
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 19:3 توسط HamNafas| |

 

سایت مگاآپلود یکی از بزرگترین سایت های آپلود هست که در ایام بعد از انتخابات چیز شد. در این آموزش قصد دارم به شما یاد بدم که چگونه از چیز این سایت رد بشید. (بدون نیاز به نرم افزار یا سایت)


1. روی منوی Start کلیک کنید و گزینه ی Run را انتخاب کنید.

2. در منوی run عبارت رو به رو را تایپ کنید:                      CMD

3. در صفحه ی باز شده عبارت زیر را تایپ کنید:

Ping megaupload.com

4. بعد از تایپ Enter را زده و منتظر جواب باشید.(حتما شما باید به اینترنت متصل باشید.)

5. در قسمت جواب ip سایت را مشاهده می کنید که به صورت عدد است مانند:

66.192.88.93

نکته: این مثال ها فقط مثال می باشند برای یادگیری. توجه داشته باشید که آی پی مثال را جایگزین نکنید.

6. حالا آی پی دریافتی راه دور زدن چیز مگاآپلود است. آی پی را جایگزین آدرس کنید.

http://www.megaupload.com/d?asdf

به

http://66.192.88.93/d?asdf

لذت ببرید.

(این مطلب فقط جهت آموزش و چیز اشتباه مخابرات می باشد. این ترفند فقط برای این سایت امکان پذیر می باشد. پس سعی در باز کردن بقیه ی سایت ها با این راه نباشید.)

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 21:37 توسط HamNafas| |

 

شهادت موالموحدين ، اميرالمومنين ،جلوه حق ، امام علي (ع) بر  شيعيان

  جهان تسليت باد .

 

 

مروری کوتاه بر زندگانی امام علی (ع) :

 

 نام : علی

لقب : مرتضی

کنیه : ابوالحسن

نام پدر : عمران ابوطالب

نام مادر : فاطمه

تاریخ ولادت : 13 رجب ( 23 سال قبل از هجرت )

محل ولادت : مکه مکرمه خانه خدا

مدت امامت : 30 سال

مدت عمر: 63 سال

تاریخ شهادت : 21 رمضان المبارک سال 40 قمری

علت شهادت : تحریکات قطام

نام قاتل : عبدالرحمن بن ملجم

محل دفن : نجف اشرف



شهادت :

در سال چهارم هجری جماعتی از خوارج در مکه جلسه ای تشکیل دادند ومسئول

تمامی اختلافات موجود در جامعه را یه نفر دانستند که قرار شد که هر سه را اعدام

 بنمایند که بدین منظور عبدالرحمن بن ملجم مرادی مسئولیت بشهادت رساندن امام

 علی (ع) را به عهده گرفت ودومی مسئولیت بهلاکت رساندن معاویه در شام را

وسومی کشتن عمروبن عاص را در مصر .

عبدالرحمن بن ملجم راهی کوفه میشود ، در کوفه با دختری بنام قطامه که دو

برادرش در جنگ نهروان بدست امام علی (ع) کشته شده بود ، برخورد کرده وعاشق

 وی میشود ، قطامه، مهریه خود را کشتن امام علی (ع) قرار می دهد ، عبدالرحمن

 بن ملجم در سحرگاه 19 رمضان سال 40 هجری ، هنگامی که امام در محراب عشق

 مشغول راز ونیاز بامحبوب خود بود ، با ضربت بر فرق امام ، فرق امام را میشکافد و...

 امام در لحظه ای که ضربت بر فرق مبارکش وارد شده ( با حالی که حاکی از به

 نتیجه رسیدن بارسنگینی را از دوش بر زمین گذاشتن وراحت شدن است ) فریاد

برآورد : "فزت برب الکعبه "بخدای کعبه که رستگار شدم .

دادو فریاد ، یا علی را کشتند شروع میشود ،ا بن ملجم که فصد فرار داشته در خارج

 از مسجد بوسیله مردم دستگیر میشود.

برای امام به تجویز طبیب شیر می برند ، امام میفرماید که بر ای ابن ملجم هم از

 همین شیر ببرید وبه او کاری نداشته باشید ، اگر زنده ماندم خود میدانم واگر نه ، با

 همان ضربه او را قصاص کنید .

امام در عصر روز 21 ماه رمضان سال 40 هجری بر اثر عمق زخم وزهری که وارد بدن

 وی بوسیله شمشیر شده بود در حالی که با خدای خویش در راز ونیاز ودر حال نماز

بود ، جان به جان آفرین تسلیم کرد .

"انا لله وانا الیه راجعون " پیکر شریفش را به نجف اشرف برده وهمان جا بخاک

 سپردند .



گذری کوتاه بر وصایای امام علی (ع) :

از خدابترسید وپیروان دنیا نگردید ، هر چه در قرآن است عمل کنید ، قبل از آنکه

 دیگران بر شما سبقت بگیرند .

وضو را ساداب بگیر .

خدا را در قرآن بنگرید .

خدا را در نماز که ستون دین است بنگرید .

خدا را روزهای رمضان شاهد گیرید که روزه سپر آتش است .

پس از قرآن واحادیپ نبوی ، سخنی بالاتر از سخنان امام علی (ع) در دست امت

نمی باشد که ... همه مروارید است ودور از خاک وخاشاک ودر این دریای مملو از درّ

 وگوهر ومروارید عده بسیاری راز مورخان سعی در جمع آوری وشرح وتوضیح سخنان

 امام نموده اند ولیکن در این میان تنها سید شریف رضی استکه توانسته این مجموعه

 را بطور احسن گرد هم آورد ونام آن را نهج البلاغه نامیده است واین مجموعه را

میتوان کاملترین وموثق ترین جمع آوری دانست .


 

 

چند روضه و مداحی برای دانلود:

 

 حاج منصور ارضی - روضه 
حاج منصور ارضی - روضه

 

حاج سعید حدادیان - قهرمان زنان زینب کبری بود
حاج سعید حدادیان - روضه

 

 حاج محمود کریمی - بار خود بستم راهیم امشب
حاج محمود کریمی - به سر آمد انتظار علی
حاج محمود کریمی - برو ای گدای مسکین

 

 حاج حسن خلج - آقام آقام آقام حیدر
حاج حسن خلج - مرا بود ورد روز و شب
حاج حسن خلج - روضه

 

سید مهدی میرداماد - اگه امشب شب احیاست
سید مهدی میرداماد - عالم دیگه نمیبینه هیچ کسی رو عین علی

 

 حاج مهدی سلحشور - از غریبیش معلومه علی اول مظلومه
حاج مهدی سلحشور - با التماس زینبش وا میکنه
حاج مهدی سلحشور - بی تو از مدینه به سینه یک شعله دارم تا ابد

 

حاج محمد طاهری - آسمان غم گرفت
حاج محمد طاهری - از آسمون غصه ها بارون میباره چشم تر من
حاج محمد طاهری - چشمام دوباره گریونه

 

 حاج احمد واعظی - مسجد و محراب کوفه
حاج احمد واعظی - مرغ قلبم مبتلای نجفه

 

عبدالرضا هلالی - علی مولا یا علی علی علی
عبدالرضا هلالی - دم نبود و آدم نبود و عالم نبود علی بود

 

 حسین سیب سرخی - چشم کوفه خون می باره

حسین سیب سرخی - امشب فلک خون گریه کرده

 

 مرحوم سید جواد ذاکر - اسد الله الغالب

مرحوم سید جواد ذاکر - علی غیب و شهود است

مرحوم سید جواد ذاکر - علی ولی ولی علی

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 17:1 توسط HamNafas| |

بدن انسان مانند کارخانه ای عمل میکند که اگر مواد سوختی آن غیراستاندارد باشند، در همه قسمتهای آن مشکلاتی بوجود می آید و حتی در برخی موارد مشکلاتی غیر قابل جبران و پردردسر؛ پس چه بهتر است همیشه قبل از درمان پیشگیری کنیم تا وجودی سالم داشته باشیم و در نتیجه عمری طولانی تر و سرشار از شادابی. ازجمله علت هایی که باعث میشود بدن دچار اختلال شود سوء تغذیه و خوردن غذاهایی است که با هم سازگار نیستند و معده را ازحالت عادی خارج و از کار اصلی آن باز میدازند که در نتیجه منجر به اختلالات گوارشی میشود که امامان ما به این نکته اشاره کرده اند که (هرگاه معده دچار ناراحتی شود، تمام بدن نیز به نوبه خود مشکل دار میشوند) که امروزه دانشمندان به این نکته رسیده اند. در ادامه نیز به ذکر برخی از این عادات غذایی و نکات اشتباه میپردازیم:

انجیر با شیر، انگور و گوشت خشک شده، تخم مرغ و ماهی زیرا بیم آن میرود که به نقرس و قولنج و بواسیر و درددندان گرفتار شوند، خوردن همیشگی تخم مرغ سبب پیدایش لکه هایی در چهره است، خوردن چیزهای شور، گوشت شور، ماهی شور پس از فصد و حجامت سبب لکه های سیاه پوست و جرب (گال) میشود، خوردن گرده گوسفند و اندرونه آن مثانه را میآزارد، حمام رفتن با شکم پر سبب قولنج میگردد، شستشوی با آب سرد پس از خوردن ماهی فلج میآورد، نزدیکی بدون آنکه آبی انزال شود باعث سنگ کلیه میشود، خوردن تخم مرغ زیاد و همیشگی باعث ورم طحال و نیز بادهایی در فم معده میگردد، پربودن شکم از تخم مرغ پخته تنگی نفس می آورد، خوردن گوشت خام در شکم تولید کرم میکند، خوردن دایمی انجیر سبب ایجاد شپش در بدن است، آشامیدن آب سرد پس از چیز گرم و یا شیرینی دندانها را از بین میبرد، زیادخوردن گوشت حیوانات وحشی و گاو باعث تغییر عقل و سرگردانی فهم و کندی ذهن میگردد و فراموشی را زیاد میکند.
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:27 توسط HamNafas| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

چـیـزهایــی که می خورید می تواند به زیباتر شدن شما کـمک کند. برنامه زیبایی خود را با صبحانه، ناهار و شام آغاز کنید.

:: جوانتر به نظر بیایید

بـادام خـواص فـوق العـاده ی ضد پیری دارد. نه تنها حاوی مـیــزان زیادی ویتامین E است (می دانید که این ویتامین جـزء ویـتـامین هایی است که معمولاً پشت ظرف کِرِم ها و لوازم آرایشی از آن نام می بـرنـد)، بـلـکـه حـاوی میزان زیـادی اسـیـد چـرب هـم مـی بـاشـد (کـه بـه نــرم کــردن پوست کمک می کند)، همچنین حاوی آنتی اکسیدان سلنیم می باشد. اما حواستان باشد که زیاد از این ماده ی غذایی نخورید. درست است که خواص زیبایی و آرایشی زیادی دارد، اما میزان کالریش هم بالا است و ممکن است باعث چاقی شود.

:: ناخن هایی محکم داشته باشید

با خوردن پروتئین می توانید به ناخن هایتان استحکام بیشتری داده و آنها را تقویت کنید. پروتئین باعث ساختن کراتین (ماده ی تشکیل دهنده ی ناخن) می شود. سینه ی مرغ بدون پوست و استخوان، گوشت بوقلمون، ماهی تن و حبوبات همه در این منظور به شما کمک می کنند.

:: موهایی براق داشته باشید

مواد غذایی که حاوی میزان زیادی ویتامین B هستند برای براقتر کردن مو بسیار مفیدند. ویتامین B در تخم مرغ، شیر، سبزیجات، و گوشت مرغ یافت می شود. سیلیکا نیز در براق و سالم نگاه داشتن مو بسیار موثر است. پوست خیار، پیاز، جو خام و جوانه ی لوبیا منابع اصلی این ماده ی معدنی به شمار می روند.

:: خشکی پوستتان را از بین ببرید

ماهی به شما در این زمینه کمک زیادی می کند. ماهی (به خصوص ماهی های روغن داری مثل ماهی آزاد) حاوی اسید چرب امگا 3 می باشد که به مرطوب کردن و تقویت پوست کمک می کند.

:: چین و چروک پوستتان را برطرف کنید

ویتامین C سازنده ی کولاژن به راستی در برطرف کردن و از بین بردن چین و چروک موثر است. کیوی منبعی عالی از این ویتامین به حساب می آید چون تقریباً هر کیوی بیش از 100 درصد از این ویتامین را در خود دارد. ویتامین C اثرات بسیار مفیدی روی سلامتی دارد، که یکی از این تاثیرات کمک به ساختن کالوژن است. وقتی بدنتان میزان بیشتری از کالوژن در خود داشته باشد، پوست قابلیت ارتجاعی و کششی بیشتری پیدا کرده و چین و چروک راحت تر از بین می روند. منابع دیگر این ویتامین مرکبات، انبه، شهد عسل و پاپایه است.

:: آفتاب سوختگیتان را درمان کنید

اگر به خاطر زیاد زیر آفتاب ماندن پوستتان سوخته است، هلو و ذغال اخته بخورید. این میوه های خوشمزه حاوی میزان زیادی ویتامین E می باشند. این ویتامین به برطرف کردن قرمزی و ورم آفتاب سوختگی کمک می کند. همچنین با افزایش قابلیت کشسانی پوست، در از بین بردن چین و چروک نیز موثر است.

:: دندانهایتان را سفیدتر کنید

همه ی ما می دانیم که سودا، قهوه، چای و غذاهای شیرین باعث تغییر رنگ و لکه دار کردن دندانها می شوند. اما آیا می دانستید که سیب و کرفس به از بین بردن این تغیر رنگ و سفیدتر کردن دندانها کمک می کنند؟

:: گود رفتگی و سیاهی زیر چشمتان را از بین ببرید

هیچ کس دوست ندارد که زیر چشمهایش گود رفته و سیاه شود. اما اگر به این وضعیت دچار شده اید، از ویتامین C به همراه آهن استفاده کنید. این دو ماده با یکدیگر موثرترین راه برای از بین بردن سیاهی و گودرفتگی زیر چشم هستند. از سینه ی مرغ بدون استخوان و پوست (منبعی عالی از آهن) به همراه فلفل سبز، زرد یا قرمز (منبع ویتامین C) استفاده کنید.

:: پوستتان را براق تر کنید

برای شاداب، مرطوب و سالم نگاه داشتن پوستتان آب بخورید. ممکن است تابه حال خیلی این را شنیده باشید، اما واقعاً صحت دارد. آب سموم را از بین برده و باعث رطوبت دادن به پوستتان می شود.

:: از سرطان پوست پیشگیری کنید

گوجه فرنگی در این زمینه بسیار موثر است چون حاوی سه آنتی اکسیدان مهم ضد سرطان است: بتا کاروتین، ویتامین C و لیکوپن. گوجه فرنگی را به هر شکلی میتوانید استفاده کنید: خام، پخته یا حتی به شکل سُس. اگر می خواهید جذب لیکوپن را در بدنتان بالا ببرید، گوجه فرنگی را در مقدار کمی روغن زیتون بپزید.

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:25 توسط HamNafas| |

 

امروز عصر ساعت یکربع به 4 می خواهیم به اتفاق کاروان بریم مسجد سهله؛ که از مساجد خیلی خیلی مهم و با عظمتی هستش و اعمال خاص خودش رو داره و آقا امام زمان روحی له الفداه شبهای جمعه اینجا برای نماز و اعمال تشریف می آورند.

امروز صبح لباس پوشیدم و رفتم طبقه همکف هتل(لابی) دیدم چند تا از خانمهای کاروان ما دارن از دستفروشهای داخل هتل خرید می کنند! . بعد من و حجت شهمرادی روحانی کاروان، با هم رفتیم بازار؛ می خواست دشداشه(لباس عربی یا لباس آخوندی) بخره! البته چندان بازار جالبی نداشت. بعد از کلی گشتن و پرس و جو از پارچه چادر، با خرید چند تا روسری خسته و کوفته برگشتیم هتل.

امروز بعد ناهار با حجت – روحانی کاروان – تصمیم گرفتیم برای نماز بریم حرم آقا امیر المونین علیه السلام و تا یکربع به چهار که قراره مسجد سهله بریم، اونجا بمونیم. عجب صفایی داره حرم آقا؛ حالا می فهمم که می گویند عجب صفایی دارد ایوان نجف منظور ایوان و رواق صحن آقاست. حرم امام خیلی کوچیکه و شاید یک هشتم حرم امام رضا علیه السلام هم نمی شه!!

امروز ساعت 12:30 رفتیم ناهار؛ خورش قیمه بود و موز و گوجه و خیار و ماست و نوشابه قوطی . بعدش وضو گرفتم و رفتم حرم، نماز ظهر و عصرم رو اونجا خوندم. حرم نسبتاً خلوت بود. بعد از نماز اومدم بیرون دیدم از همسفرامون آقای ارشادی که یک پیرمرد بسیار شوخ و زنده دلی بودند روی یه پله نشسته و تا منو دید گفت: من هتل رو گم کردم! و سه ساعت الان آواره ام!! بهش گفتم: ناهار خوردی که گفت نخورده و با هم به هتل برگشتیم.

امروز عصر ساعت 4 بود که به اتفاق کاروان راهی مسجد با عظمت و مقدس سهله که دارای مقامهای زیادی بود و هر یک اعمال مخصوص به خود را داشت،شدیم. تا از اتوبوس پیاده شدیم کودکان و نوجوانان دستفروش عراقی دور و بر ما رو گرفتند و یکی از کودکان عراقی که قیچی می فروخت، دائماً گیر داده بود به من که باید ازش قیچی بخرم و مثل کنه قیچی رو به دست من می داد و تو جیبم می گذاشت و من هم به دستش می دادم و می گفتم نمی خوام که حسابی کلافه شده بودم و از کوره در رفتم و ... که بماند چه شد! .

هنگام ورود به مسجد طبق معمول باید دوربین و موبایل رو تحویل امانات می دادیم.

وارد شدیم؛ یک مسجد گلی با حیاطی مربع شکل و بزرگ. تمامی مقامها در همان حیاط مسجد بود و آنچه ما تصور می کردیم که سقفی دارد و مثل مساجد خودمان است،نبود! در وسط حیاط مسجد دو سکوی بزرگ وجود داشت که یکی مقام امام زین العابدین علیه السلام بود. ما برای انجام اعمال باید نائب می گرفتیم که یکسری افراد با شمایل خاصی و کلاهی شبیه مصری ها بر سر این اعمال را برای ما به صورت گروهی انجام می دادند و هر آنچه که او می گفت ما برای هر مقام انجام می دادیم. مقام امام زین العابدین علیه السلام رو با دو رکعت نماز و دعای مخصوص آن انجام دادیم و بعد مقام حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت خضر نبی  علیه السلام و ... تا مقام امام صادق علیه السلام و حضرت ولیعصر روحی له الفداه که نمازها و ادعیه مخصوصشان را با کمک آن نائب انجام دادیم. البته با گرمای طاقت فرسایی که بود این کار خیلی سخت بود ولی بسیار از اعمال بزرگ و ثواب و اجر فراوان بود. یکی از همراهان روضه می خواند و... آن نائب دفترچه ای به دست ما داد (یکی) و گفت برای هر کسی که می خواهید این اعمال رو انجام دهم اسمشان را بنویسید و برای هر یک مقداری پول می گرفت و همه آن اعمال را انجام می داد. من هم اسم پدر و مادر و از مرحومان پدربزرگ ها و مادربزرگم رو نوشتم و چهار هزار تومان به او دادم تا اعمال را به نیابتشان انجام دهد. بعد از انجام اعمال سوار اتوبوس شده و به هتل بازگشتیم.

برای خرید دستگاه اگو که یکی از همراهان می خواست بخرد به اتفاق آقا قاسم و حجت و یک نفر دیگر راهی بازار نجف شدیم... .

شام را که کباب کوبیده و موز و گوجه خیار و انگور و ماست و نوشابه بود، صرف نموده و به سمت حرم مطهر روانه شدیم برای نماز. سر کوچه هتل آقا بدیل ]فراهی[ را دیدیم. به او گفتم که با هم به حرم برویم و قبول کرد و رفتیم برای فیلمبرداری و عکس گرفتن... . چه زیارتی کردیم و عجب نماز با حالی خوندیم! بعد با هم به بازار رفتیم که البته اکثر جاها یا بسته بودند و یا در حال بستن مغازه هایشان. دو قواره پارچه چادری گرفتم و... .

از دستفروشهای داخل هتل هم چند قواره پارچه شلواری گرفتم که خوب بود که هر قواره دو هزار تومان و یکی هم هشت هزار تومانی گرفتم برای بابا. الان هم که ساعت 11:10 شبه و من چنان از بی خوابی چشمانم قرمز شده که نگو! امروز همش چرت می زدم و گیج بودم.الان بدجوری خوابم می آید ولی می خوام قبلش عکسها و فیلمهایی که گرفتیم رو ببینم و بعد بخوابم.

امروز سه شنبه 12/6/87 هستش. دیشب ساعت گوشی رو روی 5:30 صبح کوک کردم و بلند شدم رفتم حرم برای زیارت و نماز. امروز قراره بریم مسجد پر عظمت و بزرگ کوفه که روایات بسیار بسیار زیادی از عظمت و جلال این مسجد نقل شده است.

بعد از استحمام روزانه و رسیدگی به سر و وضعم، کاظم و علی که خواب بودند بیدار شدند و من رفتم پایین صبحانه بخورم. تا همه جنبیدند و حاضر شدند ساعت شده بود 7 و خلاصه راهی مسجد کوفه شدیم.

چند کیلومتری که از شهر نجف خارج شدیم به کوفه رسیدیم. ایتدا به زیارت جناب میثم تمار (س) که از یاران با وفا و نزدیک امیر المومنین علیه السلام بودند رفتیم. ایشان اولین کسی بودند که در اسلام به دهانشان لجام زدند و ایشان را به دار کشیدند. مرقد مطهر ایشان نزدیک منزل امام علی علیه السلام و مسجد کوفه و بارگاه مسلم بن عقیل علیه السلام و هانی سلام الله علیه و مسجد کوفه و حضرت خدیجه دختر امام علی علیه السلام قرار داشت. داستان میثم تمار خود حکایتی عجیب است.

بعد از زیارت مرقد میثم (س) به منزل امام علی علیه السلام رفتیم. باورمان نمی شود؛ به اتاقهای کوچک امام حسن و امام حسین علیهم السلام رفتیم. آنجا فقط سکوت و گریه فرمانروایی می کرد. اتاق اباالفضل العباس و ام البنین و حضرت زینب کبری علیهم السلام. اتاقها حجره ای شکل و تو در تو بودند. به محل غسل امیر المومنین علیه السلام که رسیدیم بغض سنگینی بر گلویم نشست و اشک امانم نداد؛ سکویی بود و من بوسیدمش. به محل کفن کردن امام هم رفتیم که همگی در آن خانه بود و امام حسن علیه السلام پدر بزرگوارشان را غسل و کفن نموده بودند. دو رکعت نماز در آن خانه ملکوتی خواندم. هر چند که دوست داشتم بیشتر بخوانم ولی به خاطر ازدحام جمعیت و کمبود وقت نمی شد. قبل از اینکه وارد محوطه منزل امام شویم، مدیر کاروان و روحانی کاروان از مامور حفاظتی خواستند که من دوربین را کمی به داخل ببرم و فیلم بگیرم که فقط تا چند قدم جلوتر محوطه گذاشتند. بعد به کاخ دارالعماره رفتیم که اکنون به نیزار و باتلاقی مبدل شده بود و در همسایگی مسجد کوفه بود. دارالعماره از مکانهایی است که بسیار در تاریخ از آن نقل شده و حاکمان ظالم و ملعونی مانند ابن زیاد و ولید و... در آن حکومت می کردند. کاظم موبایل من رو قاچاقی رد کرده بود و هنگامی که راهنمای عرب مشغول توضیح دادن بود من توانستم کمی فیلم بگیرم و عکس بندازم. حالا راهی مسجد کوفه می شویم...

 زیارت حضرت خدیجه (س) دختر امیرالمونین علیه السلام رفتیم. کاظم موبایل رو برای فیلمبرداری قاچاقی از زیر نظر مامورین حفاظتی رد کرد ولی نتوانستیم فیلم بگیریم چون ترسیدیم بگیرند!

روانه مسجد کوفه شدیم. جایی که امیر المومنین علی بن اب طالب علیه السلام در آن نماز می خواندند و محل ضربت خوردن ایشان بود.جایی که مقام امام زین العابدین،امام صادق،حضرت آدم حضرت خضر،حضرت ابراهیم علیهم السلام بود؛ جایی که حضرت نوح علیه السلام کشتی اش را ساخت، جایی که محل قضاوتهای امام علی علیه السلام بود(دکه القضاء)؛ محل بیت الطشت(جایی که به دختری تهمت زده بودند و ماجرای معروفش پیش آمده بود...) و... . برای هر مقام و جایگاه، باید دو رکعت نماز و تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیه و دعای مخصوص خودش را بخوانیم که البته مانند مسجد سهله آنجا کسانی بودند که به نائب معروف بودند و او می گفت که چه کنیم و... . بعد از انجام اعمال که طول هم کشید، به بارگاه جناب مسلم بن عقیل علیه السلام سفیر و پسر عموی امام حسین علیه السلام و جناب مختار ثقفی علیه السلام که انتقام خون شهدای کربلا را گرفت، رفتیم که با اینکه دارای حرم بودند ولی چسبیده به مسجد کوفه بودند. در حرم مسلم بن عقیل علیه السلام، کمی آنطرف تر ضریح کوچک مختار سلام الله علیه بود. امام سجاد علیه السلام در باره مختار فرموده بودند: خدا رحمت کند مختار را که انتقام پدرم را گرفت... . فاتحه ای خواندم و بی اختیار صدایم به گفتن کلمه احسنت یا مختار بلند شد که بعضی افراد آنجا شنیدند! اکنون به حرم هانی بن عروه سلام الله علیه که پیرمردی 90 ساله بود و مسلم را پناه داده بود و گردنش را به دستور این زیاد ملعون زدند، رفتیم. حرم هانی نیز نزدیک بود. ضریح هانی خیلی جالب بود؛ کوچک و استوانه ای شکل.

بعد از زیارت هانی دیگر وقت نماز ظهر و عصر شده بود. عجب سعادتی نصیبمان شده بود، چون روایت است هر که نماز واجبش را در مسجد کوفه بخواند برابر با حج مقبول است! و خیلی روایات دیگر ... . براب نماز به مسجد کوفه رفتیم. همان جایی که مولای متن علی علیه السلام قدم نهاده بودند؛ همان جایی که وجب به وجبش بوی علی علیه السلام می داد؛ همانجایی که صدای آخرین گامهای مولی به سوی محراب شهادت طنین انداز می شد؛ همان جایی که فرق عدالت در محراب شکافته شد و... . از در وارد مسجد شدیم. وای خدای من چقدر شلوغ بود. به جرات می گویم که حتی جا برای یک نفر هم نبود! . از دور محل ضربت خوردن مولای متقیان را دیدیم که ضریحی کوچک به دیوار محراب ساخته بودند. دلم گرفت که چقدر شلوغه و کاش می توانستم بروم صف اول نماز و یا بتوانم خود را به محراب شهادت امام برسانم و زیارت کنم. روحانی کاروان می گفت آیت الله حکیم نوه آیت الله محسن حکیم می خواهند نماز بخوانند و برای همین اینقده شلوغه! جالب اینجاست که مسجد کوفه تنها مسجدی است که نماز مسافر در آن کامل است و شکسته نیست. صفوف به هم چسبیده مردم که برای نماز منتظر آیت الله حکیم بودند و نشسته بودند بسیار زیبا و جالب بود. درنگ نکردم و با پررویی خود را از لابه لای نمازگذاران به محل ضربت خوردن آقا رساندم. خدایا! باورم نمی شه... الان من جایی ایستادم که مولی ایستاده بوده و فرق ایشان به دست شقی ترین مردم عالم شکافته شده بود. اینجا محرا شهادت حضرت علی علیه السلام است.... . عجب زیارتی کردم.خیلی دلم می خواست برای نماز در ردیف صفهای جلو بنشینم و فکر می کنم از کاروان ما زرنگترینشون من بودم! ولی مگه جا پیدا می شد؟؟!!! صف سوم یا چهارم بود که رفتم کنار یه عرب چسبیدم و ایستادم! و او هم با اخم و تخم بهم نگاه کرد! انگار مال باباشه(البته حق هم داشت چون جمعیت بد جوری به هم فشرده بود). به عربی گفت برو ته صف... و من هم گفتم: لا...

محراب شهادت امام رو با پارتیشن به دو قسمت کرده بودند که برای خانمها هم باشد.در همین حین چشمم به یه قسمتی از همین کنار پارتیشن افتاد که یه جای نصفه خالی داشت و صف دوم هم بود!! خیلی تعجب کردم و بی درنگ خودم رو به اونجا رسوندم. قربون آقا برم که از دل آدم هم خبر داره.

بعد از مدتی آیت الله حکیم تشریف آوردند و ایشان را از نزدیک ملاقات کردم. بعد از نماز مردم دسته دسته دور ایشان جمع می شدند و مردم پولهایشان را متبرک می کردند و ایشان به مردم پول می داد و یه همچین چیزایی.! و من هم کنار ایشان رفتم.

سپس از مسجد خارج شدیم و ده دقیقه به یک سوار اتوبوسهایمان شدیم و برای نهار به هتل بازگشتیم. هوا هم به شدت در کوفه و نجف گرم و آزار دهنده بود.

عصر، نزدیکیهای اذان وضو گرفتم و رفتم پایین، لابی هتل. دنبال آقای فراهی می گشتم که بریم خرید که رفتیم و به اذان خورد و جاتون خالی رفتیم یه نماز با حال خوندیم و یه زیارت باحالتر کردیم. واقعاً چه صفایی داره ایوان نجف و چه شور و حالی داری وقتی کنار امام اولت قرار داری. دوباره با آقای فراهی تمام بازار نجف رو گشتیم و دور زدیم و چند تیکه پارچه خریدم. اصلاً اینجا چیز جالبی نداره و ارزش خرید رو نداره. خلاصه اونقدر راه رفتیم که از کت و کول افتادیم!

فردا صبح هم قرار بریم حرم و دعای وداع رو با امام بخونیم و بعدش از نجف راهی کربلای معلی بشیم. البته شاید من حرم نرم برای دعا!!! نه اینکه بی ادب باشم آخه خیلی خسته ام! باور کنید تو این سه روز فقط چند ساعتی بیشتر نخوابیدم و همش چرت می زنم مثل آدمای معتاد! خودم هم تعجب می کنم. باز از دم در منزل آیت الله سیستانی عبور کردیم و دیدیم شلوغه و پاسدارها هم با لباس شخصی و اسلحه از بیت ایشان محافظت می کنند. می شه ایشون رو ملاقات کرد ولی قبلش باید وقت گرفت که ظاهراً چند روز ی طول می کشه. از مردم نجف که می پرسم می گویند مردم نجف یکدست شیعه هستند اما کربلا کمی سنی و نصاری و... دارد.

فردا بعد از ناهار ان شاالله عازم کربلای معلی هستیم. اومدم هتل تنهایی لباسهامو شستم و با چوب رختی مخصوص از پنکه آویزون کردم تا با باد کولر خشک بشن! این هم ابتکار خودم بود. الان هم صورتم رو با صابون شستم و مسواک هم زدم و در حالا نوشتن خاطرات هستم و خوابم میاد. ساعت به وقت اینجا الان 10:30 شبه. اینقده خسته ام که فقط می خوام دو روز بخوابم! راستی خانومی عزیزم هم چند بار زنگ زده و آخرین دفعه حالش چندان مساعد نبود و کلی نگران شدم! بهش گفتم زود بره خونه. با مامانم هم تلفنی حرف زدم و همچنین با پیمان. خوب دیگه فکر کنم فعلاً کافیه! خوابم میاد... ان شاالله تا فردا که کلی هم کار داریم.

امروز چهارشنبه 13/6/87 هستش. گیج خواب بودم که دیدم در می زنن. حجت بود – روحانی کاروان – گفت حامد حاضر بشین می خواهیم برویم حرم برای دعای وداع... گفتم باید برم حمام ... .

بعد از حمام وضو گرفتم و رهسپار حرم مطهر برای وداع شدم. مقابل باب القبله دیدیم کاروان ما نشسته و حجت هم داره دعا می خونه. من هم نشستم و... حالم گرفته بود. بقیه هم همینطور بودند و دل همگی گرفته بود. صدای گریه بلند بود و همه دلشکسته و محزون بودیم که تا چند ساعت دیگه باید از پیش مولایمان خداحافظی کنیم. رفتم حرم و نماز صبح رو اونجا خوندم. چند نماز دورکعتی مستحبی هم به نیابت از پدر و مادر و ملتمسین دعا و اموات و آشنایان خوندم و زیارت اساسی کردم.

داشتم بر می گشتم هتل که دختری 14-15 ساله ای دیدم که گدایی می کرد. قبلاً هم دیده بودمش ولی بهش کمک نکرده بودم. گفت: به حق حسین مظلوم کمکم کن؛ 500 تومان بهش دادم.

اینجا فقیر و مستمند زیاده و متاسفانه وضعیت بهداشتی خیلی ضعیفه و آدم اگه مراقب نباشه زود بیمار می شه. کلاً عراق چندان آباد نیست و خانه ها و مغازه هایشان قدیمی و کهنه و غیر بهداشتی هستند و فقر بیداد می کنه و این کاملاً مشهود است. به هتل رسیدم و صبحانه ای خوردم و به اتاق رفتم. کاظم و علی هنوز خواب بودند. بیدارشان کردم و چمدانها را بستم برای کربلا...

الان ساعت 8:10 هستش و بعد از ناهار ان شاالله عازم کربلا هستیم. الان باید چمدانها و ساکها را ببرم پایین. ساعت حول و حوش 8:30 بود که برای خودم از دستفروشهای توی هتل کفن خریدم و باز دوباره قصد حرم امام علی علیه السلام رو کردم که برم و متبرکش کنم. با آقای ارشادی و فراهی رفتیم حرم و زیارت کردیم و زود برگشتیم. الان همه وسایلهاشون رو آوردن توی لابی هتل.

ساعت نزدیک 2 بعد از ظهره و اومدیم سر کوچه هتل که با حرم و گنبد منور آقا حدود 200 متری فاصله داره و نزدیکه. به گنبد زیبای مولی علی خیره می شوم و با آقا حرف می زنم؛ آقا جان! دیگه داریم از پیشت می ریم...خداحافظ آقا جان... .

الان ساعت پنج دقیقه به 2 هستش و ما سوار اتوبوس عراقی می شویم و ان شاالله عازم کربلای معلی هستیم. از پنجره اتوبوس که نگاه می کنم از دور جایی وسیع و گودی رو می بینم که تکه تکه آب جمع شده و بزرگ است و کف آن علفها و جلبکهای دریایی به نظر می رسد وجود دارد! اینجا به نظر همانجایی است که طوفان حضرت نوح علیه السلام رخ داده و... . هوا فوق العاده داغ و سوزان است و کولر ماشین جواب نمی ده و داریم می پزیم!

باور کنید اگر به خاطر وجود ائمه اطهار علیهم السلام نبود، این کسور به دو ریال هم نمی ارزید!. از پنجره اتوبوس پرده را کنار می زنم تا بیرون و آن دریای خشک شده رو نگاه کنم که شاگرد راننده که جوانی عراقی بود اشاره کرد که پرده رو بندازم چون کولر روشنه؛ حالا نه اینکه خیلی کولر جواب می ده!

هنگامی که سوار اتوبوس می شدیم به چند تا خانم کمک کردم تا بعضی از وسایل دم دستیشان را بالا بیاورند؛ بیچاره ها تو این گرما توانی برایشان نمانده است. من به خانمها توضیح می دهم که اینجا قبلاً دریا بوده و ... .

از کنار قبرستان وادی السلام که بزرگترین قبرستان دنیا است عبور می کنیم. از دور مرقد نه چندان آباد حضرت هود و صالح علیهم السلام که پیامبران الهی هستند رو مشاهده می کنیم. به دلیل ناامنی شدید ما رو به این قبرستان شریف و بزرگ نبردند. روایت است هر مومنی که از دنیا می رود روحش رو به این قبرستان منتقل می کنند. از دور که به این قبرستان می نگریم گویی مانند شهری ویران شده است! آقای شهرکی به من گفت: چه خوبه که خاطرات می نویسی و... بعد گفت: یه کپی از همین خاطراتت به من هم بده و شماره منو گرفت! می گفت تو کار دخانیات هستش! یهو یاد یکی از دوستان همخدمتی ام به اسم نعمت شهرکی افتادم که قبلاً گفته بود پیش پدر و برادرش مغازه دخانیات  دارن. بهش گفتم و اون هم گفت نعمت داداشمه و کلی خوشحال شدم و... .

رفتم جلوی اتوبوس و کمی فیلم گرفتم و با بعضی شوخی می کردیم. مداحی شروع شد. من هم رفتم تا مداحی کنم که راننده نوحه عربی گذاشت نشد بخونم و چقدر هم قشنگ می خوند. در مسیری که به کربلا می رفتیم یک تویوتا از جلو و یکی هم از عقب کاروان اتوبوسها که چند اتوبوس بودیم ما رو در راه اسکورت می کردند. در راه نخلستانها رو می دیدیم. بی اختیار به یاد امیرمومنان علیه السلام افتادم. با بعضی دوستان همسفر صحبت می کردم و می گفتم: در ورودی شهر کربلا اولین چیزی که به چشم می خوره گنبد آقا اباالفضل العباس علیه السلام هستش که اگه ببینی و هر حاجتی داشته باشی براورده می شه و... .

توی ماشین نزدیکیهای کربلا بالاخره موفق شدم مداحی کنم و در کنار نخلستانها...

وای خدای من... وارد شهر خون و بلا شدیم. وارد نینوای حسین شدیم. اول چشممان از دور به گنبد و بارگاه منور قمر بنی هاشم علیه السلام روشن شد و همه نالان و گریان آقا رو استغاثه می کردند....

بعد رسیدیم به جایی که پر بود از اتوبوس. به نظرم ایستگاه اتوبوسها یا یه چیزی شبیه ترمینالشون بود! ابته زمینش خاکی و خیلی در به داغون بود و اصلاً به اون چیزی که من گفتم نمی خورد که ترمینال باشه! با کلی معطلی در گرمای وحشتناک کربلا، بالاخره وسایلهامون رو به یه گاری چی دادیم و برد هتل! اما چه هتلی؟؟!!! نجف بهتر بود بابا...!!!

اول که رفتیم اتاق هایمان و جابجا شدیم رفتم تو حمومش که از این دوش دستی ها داشت!!! و تا اومدم بگیرم دستم یهو افتاد و دل و روده اش زد بیرون! از شدت خشم و ناراحتی نزدیک بود اشکم در بیاد! بالاخره با هزار بدبختی که بود غسل زیارت کردم وضویی گرفتم. علی زد استکان رو شکست و من هم باهاش دعوا کردم(شرمنده). کاظم هم حوله قشنگ حموم رو و شامپو سیر پرژک رو تو هتل نجف جا گذاشته بود که خیلی عصبانی شدم و مجبور شدم با اون شامپوی عراقی که عکس یه زن نیمه برهنه عرب هم روی اون بود، سرم رو بشورم! البته بدک هم نبود خوش بو بود.

مامانم زنگ زد و باهاش حرف زدم که التماس دعا داشت و گفتم که تازه رسیدیم کربلا. چند تا همسایه رو هم سفارش کرد.

الان تلوزیون ایران داره اذان مغرب رو می گه. حجت و ابوالقاسم (روحانی و مدیر کاروان) اومدن اتاق ما و یه گپ دوستانه با هم زدیم. خیلی با هم صمیمی بودیم.

الان می خواهیم برویم حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل علیهم السلام. باورم نمی شه...

اول رفتیم حرم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و چه صفایی داشت حرم آقا... . توی راه مقابل حرم، مقام دست چپ حضرت قرار داشت که زیارت کردیم. چون به وقت شام خورد و گرسنه هم بودیم چند تایی عکس انداختیم و فیلمی هم گرفتیم و رفتیم هتل برای شام که کباب + نوشابه و دسر و... بود. بعد از شام میخواهیم برویم حرم سیدالشهداء علیه السلام... . حرم آقا ابا عبدالله علیه السلام با آن ضریح شش گوشه اش که فرزند بزرگوارشان حضرت علی اکبر پایین پایشان و علی اضغر در آغوششان هستند، قابل وصف نیست. ضریح حبیب بن مظاهر و گودال قتلگاه و مقام سرهای شهدای کربلا نیز همگی در حرم بزرگ امام حسین علیه السلام بودند که به نوبت زیارت کردیم. گودال قتلگاه که حال عجیبی داشت. باورت نمی شود وقتی جایی هستی که شمر ملعول سر از بدن مطهر آقا جدا می کرد و... .

بعد از نماز و زیارت رفتیم بیرون و تل زینبیه را دیدیم که بسته بود و من هم دائماً عکس و فیلم می گرفتم و همچنین کاظم از ما. تل زینبیه جایی است که حضرت زینب سلام الله علیها در بالای بلندی ای میدان نبرد و همچنین گودال قتلگاه و بریده شدن سر برادر را مشاهده می کردند. او می دوید و من می دویم...

سپس رفتیم و انگشتر عقیق گرفتم و بعد در کوچه پس کوچه های کربلا جایی بود که مقام دست راست قمر بنی هاشم علیه السلام بود. من و آقا بدیل (فراهی) و کاظم بودیم. علی هم با مدیر کاروان برگشته بودند هتل.

خدایا! بین الحرمین چه صفایی داره! آن سمت آقا اباالفضل علیه السلام و سویی دیگر آقا اباعبدالله علیه السلام به اصله حدود 300 متر از هم. دور تا دور حرم رو بازار تشکیل داده اما چون شب بود اکثراً بسته بودند. ساعت حدود 11:30 شب خسته و کوفته رسیدیم هتل. فردا صبح ساعت 3:30 قراره بریم حرم مطهر. این روزها خیلی کمبود خواب دارم ولی خدا شاهده که ارزشش رو داره. اگه یه وقتی از سفر برگشتم و دیدین پای چشام گود رفته و... نگین معتاد شده بلکه از کمبود شدید خوابه! اینجا که هستی دیگه خواب معنا نداره؛ باید از لحظه لحظه هایش استفاده کنی.

امروز صبح خواب بودم و نمی دونم ساعت چند بود ولی فکر می کنم حول و حوش همان 3:30 بود که در می زدند. آقای عسگری بود. اومده بود دنبال ما که بریم حرم. بهش گفتم ما خودمون بعداً میاییم کمبود خواب دارم و... . چند دقیقه بعد چشام تازه گرم خواب شده بود که دیدم دوباره در می زنند. حجت شهمرادی روحانی کاروان بود. می گفت بریم حرم دیگه! گفتم بعداً ... . رفتم حموم دوش گرفتم و وضو هم گرفتم. الان هم برم صبحانه بخورم و برم حرم. برای صبحانه رفتم پایین که ابوالقاسم مدیر کاروان گفت: ساعت 8 می ریم مقام امام جعفر صادق و امام زمان علیهم السلام و همچنین محل شهادت حضرت علی اکبر و علی اصغر علیهم السلام.

ابتدا با پای پیاده به سمت مقام امام زمان روحی له الفداه حرکت کردیم هر چند که راهی نبود. در راه فیلمبرداری می کردم و خانمها هم که یکیره می گفتند آقا حامد...آقا حامد... از ما هم فیلم بگیر و... . به مقام امام زمان که مسجدی بود رسیدیم. جایی که آقا برای نماز حضور پیدا می کنند و یا اینکه در این مکان نماز خوانده اند. به داخل مسجد رفتیم و نماز و اعمال را به جا آوردیم و از ضریح کوچکی که امام در آن محراب نماز خوانده اند زیارت کردیم. سپس برای زیارت مقام امام جعفر صادق علیه السلام که از میان بازاری می گذشت، حرکت کردیم. واقعاً حیف که به هیچ عنوان نمی گذارند از اماکن فیلم و عکس گرفت. شط علقمه جایی که حضرت اباافضل العباس علیه السلام مشکها را آب کرده بودند را دیدیم که کنار همان مسجد مقام امام زمان قرار داشت. چقدر آب آلوده و کثیفی داشت. بطری ها و اشغال هایی در آن شناور بودند و بسیار آلوده بود. بعضی ها برای تبرک آب برمی داشتند و دست و روی خود را می شستند. این آب گل آلود به دستان قمر بنی هاشم متبرک شده. بلندگو هم یکسره اعلام می کرد که آب آلوده است و کسی از آب مصرف نکنه و ... .

از میان بازار که منتهی به مقام امام صادق علیه السلام می شد گذشتیم تا اینکه رسیدیم. نماز تحیت خواندیم. آنجا راهنمایی بود که توضیح می داد صدام اینجا رو کلاً خراب کرده بوده و بعدها عده ای از جوانان شیعه اینجا رو بازسازی کرده بودند.

کمی پیاده روی کردیم و بعد سوار یک ماشین استیشن مسافری شدیم(اون همه جمعیت)! و جالبه فقط ما رو حدود 200-300 متر جا به جا کرد و بعد پیاده شدیم! به داخل کوچه ای رفتیم که محل شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام بود. و بعد از زیارت آنجا به محل شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام رفتیم که یک گهواره گذاشته بودند و یک کودک درونش گذاشته بودند. مردم هم پول می ریختند. من هم کلی فیلم گرفتم و سپس پیاده به سمت هتل روانه شدیم.

ناهار رو که صرف کردیمساعت تقریباً 2 بعد از ظهر بود که به اتفاق روحانی کاروان و آقای ارشادی همان پیرمرد باحال و خوش مشرب و آقا ابراهیم پیرمرد دیگری از کاروان ما که از یک چشم هم نابینا بودند، روانه حرمین شریفین شدیم. نماز را در حرم حضرت عباس علیه السلام خوندیم و اون پیرمرد رو گم کردیم! یهو توی صحن محوطه حرم دیدمش ؛ گفت زیارت نکردم. بنده خدا دوست داشت زیارت کنه. به آقای ارشادی گفتم همینجا توی صحن و کنار در باش تا من ببرمش زیارت کنه و برگردم. دست پیرمرد رو گرفتم و بردمش زیارتش دادم. بعد رفتیم حرم امام حسین علیه السلام و نماز تحیت خوندم و از طرف ملتمسین و پدر و مادر هم نماز خوندم. برگشتنی هم چند تا مهر و تسبیح گرفتم. هوا هم به شدت گرم بود.

نزدیکیهای اذان مغرب و عشا بود که تصمیم گرفتم برم بازار. در راه چند تا از خانمهای کاروان رو دیدم. خیلی من رو دوست داشتند و من رو مثل پسر خودشون حساب می کردد! گفتم می خواهم بازار بروم برای خرید که گفتند ما هم می خواهیم بازار برویم که با هم روانه شدیم. با کمک آنها چند قواره پارچه و چادری گرفتم. و به یکی از اونها در خرید پیراهن برای پسرش کمک کردم چون می گفت هم تیپ پسرش هستم!

به تل زینبیه رفتم و آقا ابراهیم(همان پیرمرد) رو هم همراه خودم برای زیارت بردم. بنده خدا نه توان داشت و نه چیزی متوجه می شد. البته با خانمها آمده بود و چون فارسی هم بلد نبود(سیستانی بود) من کمکش می کردم. در تل زینبیه نماز خوندیم و زیارت کردیم. تل زینبیه جایی است که خانم زینب کبری سلام الله علیها در بلندی تپه ای می ایستادند و میدان نبرد را مشاهده می کردند و گویا گودال قتلگاه را هم دیدند. بعد از نماز و زیارت آقا ابراهیم را به هتل برگرداندم.

الان شام خوردم و برگشتم به اتاق. حجت و آقا بدیل اومدن اینجا که بریم خرید و خیمه گاه و تل زینبیه و... . توی سالن غذاخوری دیدم حجت داره چیزی می خوره! سریع به من اشاره کرد بیام! دیدم یه چیزی شبیه شله زرد خودمونه؛ چقدر خوشمزه بود! از جوانهای عرب که توی آشپزخانه هتل بودند پرسیدم. بنده خداها به عربی بهم توضیح دادند که چی هستش. اسمش محلبی بود. یکی از اونها به درخواست من رفت موادش رو آورد! بچه های خوبی بودند. آرد و شکر و شیر خشک و کمی آب و... بود! حالا قراره فردا دستورش رو از یکی از خدمه که فارسی بلده بگیرم.

شب، بعد از صرف شام با بدیل و کاظم و علی و حجت که اکثراً لباس شخصی می پوشه، راهی بازار کربلا شدیم.این آخوند ما هم چنان تند راه می ره که نگو! یهو همه پراکنده شدند و من و بدیل و علی ماندیم و کاظم و حجت رو گم کردیم! اونقده تو بازار گشت و گذار کردیم که جونمون در اومد و پاهایمان خسته شدند. ساعت یازده و خورده ای شب بود که به هتل برگشتیم!

                                                 ادامه دارد   

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 23:25 توسط HamNafas| |

سلام بچه ها! امیدوارم هر جای این کره خاکی که هستین حال و احوالتون خوب و خوش باشه.

بالاخره بعد از گذشت یکسال و چند روز از سفرم به کربلا و نجف، خاطراتم رو پاکنویس و ویرایش کردم و امروز می خوام براتون تو وبلاگم بذارم تا بخونید و نظرتون رو هم بگین! آز خدا می خوام نصیب هر آرزومندی بکنه ان شاالله.

 

سفرنامه عتبات عالیات-قسمت اول

 

امروز جمعه هشتم شهریور 1387 هستش.ساعت یک ربع به 9 صبح از خواب بلند شدم.آقای عزیزی -همسایه مون- اومده بود تا کامپیوترش رو درست کنم که مثلاً دیشب بهش قول داده بودم...!

ساعت 3 صبح شنبه به امید خدا عازم نجف اشرف و کربلای معلی هستیم و الان مشغول جمع و جور کردن وسایل سفرمون بودم.

باورم نمی شه که به زیارت بهترین بندگان خدا و سالار شهیدان و علمدار کربلا می روم.خدایا واقعاً ازت ممنونم. وقتی یاد التماس دعا خواستنهای دوستان و همسایه ها می افتم یه طور خاصی می شم!

امروز شنبه 9 شهریور هستش. با خانواده ساعت 2:20 صبح اومدیم جلوی آژانس روحانی و خبری از مردم و زائرین نبود! فقط ماشین اسکانیای سفید رنگی اونجا کنار خیابون پارک شده بود که معلوم بود با اون می ریم.هوا هنوز تاریک بود. کمی هیجان و شور خاصی داشتم! بابت اینکه به این سفر بزرگ می ریم و هم اینکه همسفرهامون چه جور آدمایی هستن؛ آخه سفر پارسال سوریه که همسفرای چندان جالبی نداشتیم(مخصوصاً خانمها)!

یواش یواش سرو کله مسافران و همراهانشون پیدا شد. و اولین نفر بعد از ما آقای ارشادی اومد که بنده خدا تک و تنها و فقط با یک ساک دستی اومده بود. پیرمرد 80 ساله ای که فوق العاده خوش مشرب و مهربون بود که بعداً با هم کلی رفیق شدیم!.

بعد از کلی معطلی ساعت 3:30 راننده رو از تو ماشین بیدار کردیم و صندوق اتوبوس رو باز کرد و من هم مثل بچه زرنگا فوری پریدم تو دل ماشین(صندوق) و چمدون ها رو گذاشتم. بعد آقای ابوالقاسم باقرزاده –مدیر کاروان- که نگو از دوستای قدیم و بچه محل بابا بود و مرد فوق العاده شریفی هم بودن، یکی یکی اسمها رو خوند و اولین نفر اسم علی و کاظم و من بودیم. خلاصه ما رفتیم ردیف صندلیهای تقریباً جلو نشستیم و کاظم و علی پشت سر من. که البته کنار من خالی بود که یکی باید می نشست. جالب اینجاست که این سفر بر خلاف سفر سوریه که اتوبوس رو تا جایی که جا داشت مسافر پر می کرد، ردیف آخر اتوبوس(ته اتوبوس) به کلی خالی بود!!! و این خیلی برای من جالب و در کل خوب بود.بدرقه کننده ها دست تکون می دادن و التماس دعا می خواستن و من به حرکات اونها نگاه می کردم. من هم داشتم برای مامانشون دست تکون می دادم که اول بسم الله یه پیرزن (نمی دونم بگم باحال یا نق نقو!) اومد چسبید به من که بلند شم برم ته اتوبوس بشینم و می خواست جای منو اشغال کنه و بگیره و... حسابی عصبی شدم و با خودم گفتم: بیا! اولش که این باشه آخرش چی می شه! بهش گفتم: ما (اشاره به کاظم و علی) با هم هستیم و برادریم و باید کنار هم باشیم. همسفرای دیگه هم به حمایت از من به پیرزن گفتن بشین بابا...این هم جای پسرته...اینجا همه خواهر و برادریم و...(درصورتی که من جای نوه اون بودم! دیگه نزدیک بود منو جای پدر پیرزنه بگن!!!) بعدش آقای باقرزاده با خواهش اومدن به ما گفتن یکی تون برین عقب که خوب می شه و...جبران می کنم و... و من با اینکه همیشه از ردیف آخر بدم می اومد فردین بازیم گل کرد و با کمی دلخوری ظاهری کوله پشتیم رو برداشتم و رفتم ته اتوبوس که کسی نبود و کاظم و علی همون ردیف جلو موندن و...

خلاصه اتوبوس ساعت 3:50 دقیقه شروع به حرکت کرد و همگی از پشت شیشه ها برای بدرقه کننده ها دست تکون می دادیم...

بعد آقای باقرزاده که بعداً همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کردیم، با من شوخی کرد که باید در طول سفر کمکش کنم و... من هم بهش گفتم که باید از جوونا کار بکشی  و...که یکی از زائرین که جوون هم بود(آقای نعیمی) و بچه نظام آباد خندید و من هم گفتم نخند تو هم جوونی و باید کمک کنی...

راستی عقب اتوبوس هم بد نیستا! الان من دارم توی تاریکی خاطره می نویسم چون ماشین که راه افتاد خاموشی زدن!

الان تو جاده آزادشهر هستیم و من آیه الکرسی رو زیر نو موبایلم خوندم. از پنجره ماشین دیدم که سه نفر رفتن پشت یه پیکان وانت و دارن از ما فیلم می گیرن! معلوم بود از بستگان چند تا از زائرین بودن.

مدیر کاروان – آقای باقرزاده – داره توصیه های بهداشتی رو متذکر می شه.

ساعت نزدیکیهای 5 صبح بود که برای نماز،مسجد شبانه روزی ولیعصر (ع) علی آباد نگه داشت و با روحانی کاروان – آقای حجت شهمرادی – یه نماز جماعت باحال خوندیم که خیلی چسبید! بعد از نماز هنگام مصافحه- حاج آقا شهمرادی که یک روحانی جوان هم بود-احوالپرسی گرمی با من کرد.بهش گفتم یعقوب شهمرادی که کارمند اداره زندان گنبده با شما نسبتی داره؟...

الان ساعت 5:12 صبح هستش که زوار یکی یکی دارن میان تا سوار ماشین بشن. هنوز هم باورم نمی شه که دارم به زیارت آقا امیرالمومنین و اباعبدالله و قمر بنی هاشم علیهم السلام می رم؛احساس می کنم هنگام برگشتن باید بیشتر مراقب رفتار و اعمالم باشم چون دیگه کربلایی می شم و باید ذاتم هم کربلایی باشه...

قبل از نماز صبح تو ماشین کمی مداحی و روضه گوش دادم(با هندزفری موبایل) چون اصلاً خوابم هم نمی برد... . الان ساعت 5:19 هستش که چراغها خاموش شدن و ماشین دوباره به راه افتاد به سوی کعبه عشق...

اینک ساعت 6:7 صبحه! همچین کمی چرتکی زدم اما هنوز خوابم میاد! ما الان تو ترمینال گرگان هستیم...راستی یادم رفت بگم که راننده ها گرگانی هستن و آدمای خوب و آرومی هم هستن! اسم یکیشون هم حامد هست... .

الان ساعت 6:20 هستش و ما همچنان در ترمینتال گرگانیم؛ و من تنها ته اتوبوسم! آقای باقرزاده با یه نایلون اومد ته اتوبوس پیش من نشست. می خواست به خودش انسولین تزریق کنه! آخه دیابت داشت. بهش گفتم مگه قند داری؟ گفت آره! گفتم درجه چنده؟! گفت درجه 2 و... خلاصه یه سرنگ مخصوصی درآورد و...به شکمش تزریق کرد! من ناراحت شدم و براش آرزوی سلامتی کردم و اون هم گفت خدا قسمت کسی نکنه...

الان ساعت پنج دقیقه به 7 صبحه که مدیر کاروان کارت واکسیناسیون و شناسایی زوار رو پخش می کنه.

حالا ساعت نزدیک 8 صبحه و آقای باقرزاده اومد ته اتوبوس پیش من تا کمی حرف بزنیم و استراحت کنه. من هم از موقعیت استفاده کردم و اطلاعاتی درباره نجف و کربلا ازش پرسیدم. می گفت این نهمین باره که مشرف می شه! خوشا به سعادتش...

ساعت 8:30 صبح بود و من بین خواب و بیداری بودم که ماشین جایی نگه داشت(فکر کنم پلیس راه بود) و دو پسر بچه دست فروش که کلوچه و شیر و...می فروختند اومدند تو اتوبوس و هیچکس هم چیزی نمی خرید! من دلم براشون سوخت و چون کمی هم گرسنه بودم از هرکدومشون جداگونه یه شیر عسل 500 تومان و یه بسته کلوچه 600 تومان خریدم که ناراحت نشن و دلشون نشکنه!

ساعت حول و حوش 9:30 صبح بود که ما در بابل بودیم و من در حال چرت زدن بودم.

حالا ساعت حدود 10 صبحه و اتوبوس برای اجابت مزاج(همون مستراح خودمون) وارد ترمینال آمل شد؛البته من هم رفتم ولی چقده شلوغ بود!. از بدشانسی یا خوش شانسی تا نوبت من شد تا وارد دستشویی بشم،یهو گوشی ام زنگ خورد و... بعدش هم که درست و حسابی نشد بریم مستراح با اون وضعیت و شلوغی!! سپس ساعت 10:24 از ترمینال آمل باز به راه خود ادامه دادیم تا سرزمین عشق... .

اکنون ساعت 10:40 هستش و من در ته اتوبوس داشتم کتاب مقتل و نحوه شهادت آقا ابالفضل العباس علیه السلام رو می خوندم که بغض عجیبی گلویم را فشرد و اشک در چشمانم حلقه زد و منقلب شدم... الان هم که کنار جاده زیبای مازندران نگه داشت؛ نمی دونم برای چی؟؟!!! آهان پلیس راهه...

ساعت 12:30کنار جاده برای ناهار و نماز نگه داشت؛ که واقعاً غذای وحشتناکی داشت! و بعد از اون وقتی تو اتوبوس نشستیم یه خانومی فرمودند لااقل آقایون اعتراض کنن و...این چه وضعیه و... ؛ نماز رو هم که نگو تویه اتاق 2*1 خوندیم! یاد غار حراء افتادم و به شوخی به همه گفتم رستوران پاسارگاد که دیگه غلط کنیم بیاییم اینجا...همه معترضن!

الان که دارم اینا رو می نویسم از خودم عکس گرفتم و دارم آهنگ گوش می دم!!!

نزدیکی های ساعت 3:30بود که رسیدیم تهران و ترمینال شرق نگه داشت. قبلش حالت تهوع بدی بهم دست داده بود که به راننده که آدم خوبی بود گفتم و گفت جاده ساوه نگه می داره تا آبلیمو بگیریم!!!!!

الان ساعت 5:10 عصره و ما در استان مرکزی و نزدیکی های شهر ساوه، شهر انار هستیم!. ماشین پمپ بنزین نگه داشت تا گازوئیل بزنه. چقدر این ماشین نگه می داره حوصله ام حسابی سر رفته ...اینجا تا چشم کار می کنه بیابونه؛ فقط از دور یه جاده دیده می شه که ماشینها در حال عبور هستند؛ الان که دارم خاطراتم رو تایپ می کنم و یاد اونجا می افتم، جاده آدم رو یاد قیامت و اون راهی که باید قبل از قیامت طی کنیم می افتم.

از آقای باقرزاده پرسیدم؛ می گفت از اینجا اول ساوه بعدش همدان و بعد کرمانشاه و سپس ایلام و آخر سر هم مهرانه... می گفت یه سری جنسها نجف ارزونه و یکسری دیگه کربلا! که مثلاً پارچه تو نجف مناسبتره که بعدها فهمیدیم درسته!

ساعت 6:5 عصر به شهر یاقوتهای سرخ - ساوه – رسیدیم. من موبایل رو گرفتم تا بتونم از شهر عکس و فیلم بگیرم. ورودی شهر که همش خرابه و بیابون بود! ولی داخل شهر به فضای سبزش خیلی اهمیت داده شده بود و همش درخت و سبزه بود. ولی در کل صد رحمت به شهر خودمون گنبد! اینجا خیلی دلگیره یه طوریه... . میدان مرکزی شهر رو با یک ظرف بزرگ انار که با سنگ تراشیده شده بود به طرز زیبایی درست کرده بودند. از شهر خارج می شویم و به راه خود به سمت شهرهای دیگر ادامه می دهیم.

ساعت یکربع به 10 شب رسیدیم همدان و نماز رو تو یکی از مساجد اقامه کردیم. من کفشهامو درآوردم و دمپایی پام کردم! اینجوری بهتره؛ مثل سفر سوریه که اینکار رو نکردیم و سه روز راه با کفش بودیم و... . پای کاظم رو هم که زنبور زده بود... .

ساعت 12:12 شب بود که به شهر فرهاد کوه کن – بیستون – در استان کرمانشاه رسیدیم. برای شام یه رستورانی نگه داشت؛ جاتون خالی یه چلو کباب کوبیده مشتی که خیلی هم بجا بود به همراه دوغ و ماست موسیر زدیم تو رگ! ناخودآگاه یاد این بیت از شاعر افتادم که: بیستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد!

آقای باقرزاده توی اون تاریکی شب کوه بیستون را که فرهاد از عشق شیرین کنده بود رو به ما نشون داد. بعد از خوردن شام باحالمون،سوار بر اتوبوس شدیم و ساعت الان 1:5 بامداد را نشان می دهد و اتوبوس راه می افتد و آقای باقرزاده اومد پیش من ته اتوبوس تا بخوابه!

امروز یکشنبه 10/6/87 هستش.

حول و حوش ساعت پنج و خورده ای صبح بود که برای نماز در مسجدی در شهرضا  نگه داشت. به گفته مدیر کاروان – آقای باقرزاده  - که من بهش می گفتم ابوالقاسم، تا مهران یک ساعتی باقی مانده بود. الان ساعت شد یکربع به 6 و داریم یواش یواش سوار اتوبوس می شیم که حرکت کنیم.

یه خورده چشامو رو هم گذاشتم و خوابیدم؛ چشم که باز کردم ساعت 7 و در شهر مهران بودیم...!

تا ساعت 9 توی مرز معطل بودیم و بعد چمدونها رو از ماشین بیرون آوردیم و سپس وارد پایانه مرزی مهران شدیم. دستم پر بود و وسایلها و ساک و چمدون و کوله پشتی دستم بود و رو کولم بود و داشتیم وارد ترمینال مرزی مهران می شدیم . الان هم توی یک جمعیت وحشتناک هستیم که حاج آقا شهمرادی روحانی کاروان که بعدها باهاش اونقده صمیمی شدیم که اسم کوچیک هم رو می گفتیم،داشت با یه نفر صحبت می کرد و می گفت تا 2-3 بعد از ظهر معطلیم!!!!

الان ساعت بیست دقیقه به 12 ظهره و همچنان ما پشت مرز عراق و در پایانه مرزی مهران و در گرمایی که به هیچ عنوان قابل وصف نیست و بسیار بسیار سوزان هستش گرفتار و معطلیم تا پاسپورتهایمان مهر خروج و ورود بخورد.

مسافران عراقی رو می بینم که کمی آنطرف تر از ما وارد ایران می شوند.گویی کار اونها رو خیلی زودتر راه می اندازند و ما رو حساب نمی کنند و فکر می کنم عمدی در کار است!

باد فوق العاده داغ و سوزانی در حال وزیدن است.اینجا انگار نفرین شده است. آدم یاد جهنم و قیامت می افته!

از کاروانهای مختلفی اینجا جمعند و هر کسی مشغول کاری است.بعضی ها از شدت گرما روی زمین چیزی پهن کرده و خوابیده اند بعضی روی چمدانهای خود نشسته بعضی آب می خورند بعضی... علی رو چند باری برای خرید آب معدنی فرستادیم...

تانکرهای بزرگ سوخت رسانی رو می بینیم که برای عراق گازوئیل می برند! الان یه خانومی خودکار رو ازم گرفت تا یه چیزی بنویسه و خیلی هم ادب درست و حسابی نداشت(خدایا ببخشید غیبت کردم)!

قاسم باقرزاده – مدیر کاروان – می گه اگه اینجوری باشه که تا 2-1 شب هم نمی رسیم و متاسفانه یک روز از 6 روز رو از دست می دیم!

باز هم تاکید می کنم که اینجا هوا به شدت وحشتناکی گرم و سوزانه و جای خانواده و دوستان اینجا خالیه!

همه به نحوی کلافه و خسته اند و نفس آدم به زور در میاد. صبح که رسیدیم مهران هوا خیلی خفه بود، چه برسه الان! صبح تو مهران مسوول تقسیم صبحانه بودم که به خاطر حرکت ماشین نشد پخش کنم! خدا کنه زودتر این وضعیت تموم بشه که طاقتی نمونده.

ان شاالله از مرز که بگذریم یه اتوبوس دیگه که مال خود عراقیاست ما رو می بره نجف و اتوبوسی که باهاش تا اینجا اومدیم دیگه بر می گرده به خاطر مسایل امنیتی و بلد بودن ترفندها و راه و... . الان مدیر کاروانمون اونجا روبرویم قاطی کاروانی که از مینودشت هستن نشسته و به شوخی از همون جا داد زد: حامد گرمت شده؟! من هم با خنده و شوخی گفتم: نه بابا هوا سرده...!!!!!

اینجا همه تشنه اند و هر کی رو می بینی یا دستش بادبزنه یا بطری های آب معدنی! واقعاً اینجا آدم می فهمه که آب چه ارزشی داره و حضرت سید الشهدا علیه السلام و یاران با وفایشان چی کشیده بودن. الان ساعت پنج دقیقه به 12 ظهره و ما همچنان در تب و تاب نجف و اسیر گرمای سوزانیم... .

وای خدای من! چه بلاهایی که سرمون نیومد! به مرز که رسیدیم و پاسپورتهایمان از طرف ایران مهر خروج خورد، رفتیم توی جایی که سایه بان داشت و مثل سوله که دیوار نداشت بود؛ گرما همچنان غوغا می کرد و گرد و غبار شدیدی بر پا بود؛ بعضی ها ماسک زده بودند. سه سرباز آمریکایی رو دیدم که از کنار ما عبور کردند. به دقت اونها رو زیر نظر داشتم. به بعضی ها گیر می دادند و پاسپورتهایشان را می گرفتند! تو این گیر و دار یکی از همسفرهایمان که عمه غلامرضا نعیمی بود،گم شده بود! .

همینطور نشسته بودیم و منتظر بودیم که دیدم دو تا سرباز آمریکایی با اخم و تخم دارن به طرف من میان! ازم پاسپورت خواستند و من هم دادم! پاسپورت علی و کاظم و چند نفر دیگه از کاروانهای دیگه رو گرفتند (معمولاً جوونها رو می گرفتند).بعد گفتند برین اونور جمع شین(کمی آنطرف تر یه کانتینر آمریکایی ها بود). خلاصه نزدیکیهای 20 نفری می شدیم که 5 نفر 5 نفر می فرستاد توی کانتینر! قبلش تمام دلارهامو با موبایلم رو دادم به حجت شهمرادی(روحانی کاروان) که مبادا ازم بگیرند. وارد کانتینر شدیم.کاظم و علی جلوتر از من اونجا بودن. عجب کانتینر شیک و تمیز و مجهزی داشتند.چند تا صندلی و چند تا میز به هم چسبیده اونجا بود و چند تا سرباز امریکایی اونجا بودن که جلوی هرکدوم یه کامپیوتر و دستگاههای اثر انگشت الکترونیکی و عکسبرداری بود. دو سه تا افسر هم بودن که ظاهراً یکی دو تاشون منافق بودند و به فارسی هم تسلط داشتند. خلاصه یکی یکی از ما اثر انگشت الکترونیکی گرفتند و از توی چشمها و صورتمون عکس گرفتند! اون یکی دو نفر که فارسی بلد بودن و یکیشون معلوم بود امریکاییه از سیاست و...صحبت می کردند. از من پرسید مجردی؟! گفت قدتو ببینم و منو برانداز کرد و... صحبت زیاد بود یادم نیست چندان! می گفت چرا ازدواج نمی کنین و... بعداً یکی از بچه ها پرسید که چقدر خوب فارسی رو حرف می زنه که گفت مادرم اسرائیلیه و پدرش کرد ایرانه! و مامور اطلاعات امریکاست.

حالا نوبت من شد که اثر انگشت و... بگیرند. یکی از سربازاشون که زن بود و اسمش هم Lisa بود(از اتیکتش خوندم) منو صدا زد و ازم اثر انگشت و عکس گرفت حتی از توی چشمهایم!! کاظم می خواست درگیر بشه و سر و صدا کرد که من ترسیدم کله شقی اش گل کنه و بلند داد زدم که دیوانه شدی؟ هوس ابو غریب کردی؟ و...

خلاصه صحبت اونجا زیاد شد که از حوصله و حتی ادب خارجه که بازگو کنم!!! بالاخره به لطف خدا ما رو رها کردند و اومدیم بیرون باز توی گرما و گرد و غبار!

خلاصه اینکه بعد از کلی معطلی و کش و قوس پاسپورتهامون رو یه افسر عراقی که فارسی هم بلد بود و هیکلی بود مهر ورود به عراق رو زدد و ما وارد خاک عراق شدیم. بار و بنه و وسایل هم که بیشترش رو من می کشیدم و علی! شده بودم حمال اینا دیگه... . نمی دونم چرا هر جا می رم زنها و دخترها به من گیر می دن!

بعد از کلی معطلی و تشنگی و گرسنگی و کلاً بدبختی و زجر کشیدن و خوردن خاکهای گوناگون،سوار اتوبوس عراقی شدیم که از اینجا به بعد ما رو حمل می کرد. از اینجا که مرزه تا نجف اشرف حدود 8 الی 10 ساعت راه هستش!

6:20 عصر اتوبوس به حرکت در اومد. اول عراق چقدر نخلستان با دیوارها و خانه های گلی بود! ناخودآگاه یاد امیرالمومنین علیه السلام افتادم و رازهایی که با نخلستان می گفتند.

همون اول راه شوفر راننده عراقیه چند بسته آب معدنی آورد گذاشت ته اتوبوس و یه قالب یخ رو آورد ته اتوبوس که من و یه پیرمرد و دو تا خانم بودیم و توی کلمن بزرگ آب انداخت و یکی از بطری ها رو سرش رو برید و یخها رو شکست و توی کلمن انداخت و آب به مردم پخش می کرد و خلاصه از شدت عطش ما هم ناخنکی یواشکی به آب می زدیم و... تازه می فهمیم که آقا اباعبدالله علیه السلام و یارانشون چه تشنگی ای کشیده بودند.

اینجا عراق است و الان ساعت 10 دقیقه به 8 شبه. از پنجره اتوبوس بیرون رو نظاره می کنم. غروبی دلگیر با بیابانی وسیع و یکدست بدون آب و علف مشاهده می شه!

توی مرز که بودیم وقتی مهر خروج خورده شد با چند تا از خانمها که سیستانی بودند صحبت می کردم و از شهادت و زندگی آقا سید الشهدا و قمر بنی هاشم براشون می گفتم و اونها هم اشک می ریختند... .

اتوبوس ما با سرعت و با تکانهای شدید به حرکت خود به سمت نجف اشرف ادامه می دهد. جاده های نامناسب با دست اندازهای فراوان و بدون علائم راهنمایی و رانندگی و خط کشی! صدام نامرد اصلاً به فکر ملت  نبوده. مدیر کاروان اومد ته اتوبوس بهم گفت: ناهار که می خواهیم بدیم تو باید کمک کنی!(دیگه شب شده بود). من هم گفتم: چشم...!

ساعت حدوداً 8:20 شب یه جایی که مثلاً شبیه رستوران،کنار جاده بود نگه داشت برای نماز و شام که البته شام رو تو ظرفهای یکبار مصرف ریختند و باید تو ماشین می خوردیم که زود برسیم نجف. شام ما عدس پلو و کشمش همراه دوغ نوشابه قوطی ای و موز بود.

احتمالاً ساعت یک یا دو به نجف می رسیم. اونقده خسته هستیم که نگو و نپرس. اون غذا رو که هیشکی نخورد! چون برکت خدا مثل کشی که ریز ریز کرده بودند بود! من نون و ماست خوردم و نوشابه و موز و پرتقال!

ساعت حول و حوش 12 و خورده ای بود که رسیدیم نجف اشرف که البته من خواب بودم!

هتل ما اسمش الرسل هستش و خیلی نزدیک به حرم امیرالمونین علیه السلام. اتوبوس عراقی ما رو جایی پیاده کرد و مقداری باید پیاده روی می کردیم.فکر می کنم اجازه نداشته جلوتر از اون محدوده بیاد. تا هتل رو پیاده باید می رفتیم.وای خدای من! همینطور که داشتیم پیاده می رفتیم از فاصله ای نه چندان دور،دیوارهای حرم امام علی بن ابی طالب علیه السلام نمایان شد. جلوتر که رفتیم گلدسته ها و گنبد بارگاه مطهر امیر مومنان علیه السلام را دیدم و بی اختیار حال عجیبی به ما دست داد. ایستادیم و سلامی از جان و دل نثار آقا کردیم و... .

اومدیم توی هتل.از ما با موز و یه چیزایی که شبیه آلو سیاه بود و بیضی شکل بود و همچنین ماست و مرغ  توی لابی هتل پذیرایی کردند. ما وسایلهامون رو تو لابی هتل گذاشته بودیم و آقا قاسم با مدیر هتل حرف می زد که یهو درگیری لفظی شدیدی با او پیدا کرد که نزدیک بود به زد و خورد بینجامد! بابت اینکه نباید غذا اینطوری داده بشه و وقتش نیست و... .خلاصه رفتیم توی هتل و اتاقهامون. هتل خوبی بود اما کولرش خاموش بود که رفتیم اطلاع دادیم و کلید اصلی اونو زدند و روشن شد.

من دیگه نخوابیدم تاصبح اول رفتم حمام و غسل زیارت کردم که برم حرم. گفته بودند درهای حرم رو ساعت 5/3 صبح باز می کنند ولی 4 شد!

امروز دوشنبه 11/6/87 بود که قبل از اذان صبح به وقت اینجا رفتم حرم. وای خدا چه صفایی داشت. اول هنوز دربهای حرم رو باز نکرده بودند و بعد از بازرسی بدنی چندین نفر بودیم که بیشتر ایرونی بودند و ما پشت درهای بزرگ کیپ تا کیپ هم منتظر بویم درها رو باز کنند. وقتی پشت در انتظار می کشی تا باز کنند چه حال و هوایی داشت. اینجا همه چی ممنوعه که ببری تو حرم ولی من موبایل رو قاچاقی رد کرده بودم ولی نشد که عکس بگیرم چون می ترسیدم ماموران امنیتی بگیرند و دردسر بشه! ناگهان درهای حرم مطهر باز شدند. همه صلوات گویان و با عجله و دوان دوان خودمون رو می خواستیم به بارگاه مطهر برسونیم؛ و من هم جزء اولینها بودم که به ضریح آقا امیرالمومنین علیه السلام رسیدم. عجب شور و حالی داره حرم آقا؛ ما از قسمت باب الرضا علیه السلام وارد شده بودیم. زیارت کردم و برای همه دو رکعت دو رکعت نماز خوندم و دعا کردم. عریضه و شعری که برای امام نوشته و سروده بودم رو داخل ضریح مطهر انداختم. علامه حلی رحمه الله علیه رو هم که در حرم مولا مدفون بودند رو زیارت کردم. قبر حضرت آدم و نوح علیهم السلام هم داخل ضریح امام علی علیه السلام است!

بعد از زیارت راهی هتل شدم که دیدیم آقا قاسم مدیر کاروان، با بعضی همسفران دارن می رن حرم برای زیارت؛ که من هم دوباره با اونها رفتم... .

کاظم داره تو اتاق قدم می زنه و با تسبیحی که خریدم ذکر می گه و می گه ناهار که خوردیم بریم حرم نماز بخونیم.

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 19:13 توسط HamNafas| |

 

1 -  شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عيالتان را دوست داريد ؟!

الف) به اندازه تعداد سکه هاي مهريه اش !

ب) به اندازه تعداد قطعات جهيزيه اش !

ج) به اندازه تعداد صفر هاي جلوي مبلغ موجودي حساب بانکي اش !

د) به اندازه تمام ستاره هاي آسمان در روز !

 


2 -  چه عاملي سبب شد تا شما به خواستگاري عيالتان برويد ؟!

الف) جووني کردم !

ب) سادگي کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاري ، اون اومد !


 


3 -  اگر خدايي ناکرده عيالتان فوت کند شما چه کار مي کنيد ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال مي شويد !

ب) اول خرما و بعد شاباش مي دهيد !

ج) اول قبرستان و بعد محضر مي رويد !

د) انشاا... بقاي عمر ? تاي ديگر باشه !


 


4 -  ملاک شما در انتخاب عيالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارايي پدرش !

ج) املاک و دارايي پدرش !

د) همه موارد !


 


5 -  اگر عيالتان از شما بخواهد که براي کادوي تولدش يک گردنبد طلا بخريد چکار مي کنيد ؟!

الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور مي شويد !

ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مريضي مي زنيد !

ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن مي زنيد !

د) آدرس يک بدلي فروشي کار درست را از دوستتان مي گيريد !


 


6 -  محبت آميز ترين جمله ايکه به عيالتان گفته ايد چه بوده است ؟!

الف) عزيزم ، امروز صبحانه چي داريم ؟!

ب) عزيزم ، امروز ناهار چي داريم ؟!

ج) عزيزم ، امشب شام  چي داريم ؟!

د) من واقعا ... من واقعا عاشق .... من واقعا عاشق تو .... من واقعا عاشق تو روبچه با پنيرم !


 


7 -  در کارهاي منزل چقدر به عيالتان کمک مي کنيد ؟!

الف) در خوردن غذا با او همکاري مي کنيد !

ب) کانال هاي تلويزيون را شما با کنترل عوض مي کنيد !

ج) موقعي که عيالتان مشغول تميز کردن منزل يا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشويق مي کنيد !

د) گاهي اوقات  کارهاي شخصي تان را خودتان انجام مي دهيد !


 


8-  اگر عيالتان با شما قهر کند براي آشتي کردنش چه کار خواهيد کرد ؟!

الف) شما هم با او قهر مي کنيد تا زمانيکه خودش بيايد منت کشي !

ب) از طريق بکارگيري سيستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتي خواهيد داد !

ج) او را تهديد مي کنيد که اگر تا ?? بشماريد و آشتي نکند سريعا اقدام به اختيار نمودن همسر جديد مي نماييد !

د) حاضريد يک چيزي هم بدهيد اگر هميشه قهر باشد !


 


9 - نظرتان در مورد اين جمله چيست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )

الف) زيبا ترين جمله دنياست !

ب) با معنا ترين جمله دنياست !

ج) خوشحال کننده ترين جمله دنياست !

د) تخيلي ترين جمله عصر کنوني است !


 


10 -  در کل ، از زندگي با عيالتان راضي هستيد ؟!

الف) اگر نباشم چيکار کنم ؟!

ب) چاره اي جز اين ندارم !

ج) يک جوري داريم مي سازيم ديگه !

د) بله که راضي هستم البته تا زمانيکه بتوانم پول مهريه اش را جور کنم !

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:21 توسط HamNafas| |

 

ابن عباس میگوید: در شب معراج مطالبی به رسول اکرم (ص)وحی شد که باید وجود مقدس حضرت امیرالمومنین(ع) خبر داده شود و نیز به ائمه بعد از آن حضرت . بعد فرمودند که خداوند برای آخرین آنها نشانه هایی بیان فرمودند:

1.عیسی بن مریم پشت آن حضرت نماز می خواند.

2.زمین را پر از عدل و داد میکند چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد.

3.بندگانم را به وسیله ی او (امام عصر)از هلاکت نجات می دهیم.

4.گمراهان را به وسیله ی او هدایت می کنیم.

5.نابینایان و بیماران را به وسیله ی او شفا میدهیم.

عرض کردم خداوند! آن کی میشود ؟ خطاب رسید:

6.هرگاه علم از میان برداشته شود و جهل ونادانی به جای آن نشیند.قرائت قرآن زیاد اما عمل به آن کم شود.

7.قتل و کشتار زیاد شود.

8.فقها و هدایت کنندگان واقعی کم شود (اشاره است به علمای ربانی)

9.علمای فاسق (بی عمل) و خیانتکار زیاد شود (آنان که دین را به فکر خود معنی میکنند.)

10.شعرا زیاد شود.

11.امت شما قبرستانها را مسجد شما قرار میدهند.

12.قرآنها را زینت کنند.

13.مساجد را مجلل بسازند.

14.جور و فساد زیاد شود.

15.منکرات ظاهر شود.

16.امت شما امر به منکر کنند.

17.پیروان شما نهی از معروف کنند.

18.مردها به مردها اکتفا کنند(لواط).

19.زنان به زنان اکتفا کنند(مساحقه).

20.زمامداران کافر شوند.

21.دوستان حمکرانان گنهکاران باشند.

22.یاوران آنها ستمگران باشند.

23.صاحبان رای و نظر از آنان فاسقان باشند.

24.سه خسف در دنیا واقع شود: یکی حسف در مشرق ، خسف دیگر در مغرب ، خسف سوم در جزیره العرب.

25.خراب شدن بصره به دست یکی از ذراری تو (سید) که زندگیها دنبالش را بگیرند.

26.قیام مردمی از اولاد امام حسین (ع).

27.ظهور دجال و قیامش از سجستان.

28.خروج سفیانی.

منبع: کتاب نشانه های ظهور او –

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 12:33 توسط HamNafas| |

 

 بیشتر مردها موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!!! ؟؟؟؟

 مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت ! دومی : خوش به حالت ! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!!؟؟؟؟

 زن به شوهر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم ! مرد : عزیزم چرا عصبانی می شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو  نفهمیدم !!!! ؟؟؟؟

 فرق پیر دختر با پیر پسر: اولی موفق نشده ازدواج کنه ولی دومی موفق شده ازدواج نکنه !!! ؟؟؟

 یه ضرب المثل آموزنده هست که می گه : مردن برای زنی که عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !!!! ؟؟؟؟

 مرد به زن : عزیزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره!!!!؟؟؟؟

 زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود !!!!؟؟؟؟

 یک زن در بحث حرف آخر را می زند بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است  و خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد ( سوره سکته آیات حرص تا دق) !!!!؟؟؟؟

 قوانین طلائی همسرداری برای مردان ‎): قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و ... خوب باشد ‎.)

 قانون دوم: باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید.

 قانون سوم: باید زنی مورد اعتماد و اطمینان و راستگو داشته باشید .

قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ .

قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند ‎!!!!؟؟؟؟

یه زنه به شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح که میخواد بره سر کار زنش رو میبوسه! تو چرا این کار رو نمی کنی؟

 شوهر میگه: آخه من که زنه رو خوب نمی شناسم!!؟؟؟

 بچه از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا باهم هستن؟ باباهه میگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون یکجا باشن که آنجا دیگه بهشت نمیشه!!!؟؟؟

 مرد احساس را کشف کرد و زن عشق را، مرد کار را کشف کرد و زن خانه داری را، مرد پول را اختراع کرد و زن خرید را، از آن زمان، مرد چیزهای بسیار زیادی کشف و اختراع کرد، و زن همچنان در حال خرید است !!!؟؟؟

 یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند، یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد. یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند. !!!؟؟؟

 برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید، برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید. !!!؟؟؟

 مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند !!!؟؟؟

 برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت :  " این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می کنم که با نبودش باعث شد من بتونم این کتاب را تمام کنم !!!؟؟؟

 زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده ولی مرد خوب مثل سیمرغ می مونه که از اول یه افسانه بوده!!!؟؟؟

 

جوک های آقایان راجع به همسران خود در فرهنگ غرب

 یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد!!!؟؟؟

 تنها انتقامی که می توانی از کسی که زنتان را از چنگ شما در آورده است بگیری آن است که وی را وادار کنی او را نگاه دارد!!!؟؟؟

 راز زندگی مشترک طولانی:  هر هفته به یک رستوران زیبا رفته و در زیر نور شمع، شام شاعرانه ایی را صرف نمایید.   البته جدا از هم. !!!؟؟؟

 چون دو سال است ازدواج کردم، دیگر از تروریست ها وحشتی ندارم.  !!!؟؟؟

 من در ازدواج شانسی نداشته ام، اولی مرا ول کرد و رفت، و دومی این کار را نکرد.  !!!؟؟؟

 اگر زندگی زناشویت را می خواهی نگاه داری باید در زمانی که اشتباه کردی اعتراف کرده و در غیر این صورت ساکت باشی.  !!!؟؟؟

 من و همسرم بیست سال شاد بودیم تا آنکه با هم آشنا شدیم.  !!!؟؟؟

یک زن خوب زمانی که اشتباه می کند، همسر خود را می بخشد.  !!!؟؟؟

 مردی برای یافتن همسر در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که نوشته شده بود:  می توانید همسر مرا بگیرید.  !!!؟؟؟

 مردی با افتخار گفت: زن من یک فرشته است  مرد دیگری جواب داد: خوش به حالت، زن من هنوز زنده است. !!!؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 10:18 توسط HamNafas| |

 

فرض کنید که شما قبلا با کسی دوست بوده اید و بنا به دلایلی دوستی شما با آن پسر به هم خورده است و الان ازدواج کرده اید.آیا بعد از ازدواج می توانید گذشته تان را با آن پسر به کلی فراموش کنید؟ من همیشه با خودم فکر می کنم که یک دختر هیچوقت نمیتونه دوست پسرش رو فراموش کنه و در صورت ازدواج کردن توی ذهنش شوهرش رو از نظر رفتاری و ... با دوست پسرش مقایسه میکنه(که من شخصا به دخترها توصیه میکنم که "هرگز" تاکید میکنم "هرگز" شوهرتون رو حتی توی ذهنتون و تفکراتتون و حتی توی دعواهای لفظی و خانوادگی با دوست پسرتون مقایسه نکنید.حتی اگر شوهرتون خیلی از دوست پسرتون پایین تر بود این کار رو نکنید و فرض کنید که شوهرتون اولین  مرد زندگی شما بوده چونکه این موضوع خیلی براتون گرون تموم میشه)
از شما دخترها درخواست میکنم که در این نظر سنجی شرکت کنید و احساستون رو راجع به بعد از ازدواج بگید
اگر هم نظر کامل تری دارید برای من ارسال کنید

با تشکر

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 17:51 توسط HamNafas| |

انا المهدي المنتظر

اقمت الصلاه في مسجدكم

واكلت مما اكلتم

و دعوت لكم

فادعوا لي بالفرج
-----------------------
ترجمه ي فارسي:

من مهدي منتظر هستم.

در مسجد شما نماز را بر پا داشتم.

و از آن‌چه شما خورديد من هم خوردم.

و براي شما دعا نمودم.

پس شما هم براي فرج من دعا كنيد
.

 

بنا به فرموده حضرت ولي عصر عج الله تعالي فرج الشريف

 بياييد با هم براي فرج مولايمان دعا كنيم

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 0:44 توسط HamNafas| |


:قالبساز: :بهاربیست: