تبليغاتX

:::●┼┼ چت روم هم نفس┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

A>

هم نفــــــــــس - ميدونيد چرا منشي ام رو اخراج كردم؟(داغ داغ)


هم نفــــــــــس

!هر آنچه تو می خواهی من می دانم

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: � صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!�
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:� ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!�
� خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.�
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:� ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟� در جواب گفتم: � آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.� اونم در جواب گفت:� پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.�
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:� ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.�
�خواهش مي كنم� در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز � تولدت مبارك � رو مي خوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!
نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 17:4 توسط HamNafas| |


:قالبساز: :بهاربیست: